برای غزه شعار ندهیم، عمل کنیم

همه‌ی شما از ماجرای حمله‌ی اسرائیل به نوار غزه خبر دارید و شاید در مورد این حمله‌ی خونین که باعث کشته شدن مردان، زنان و کودکان بی‌گناه شده، مطلبی هم نوشته باشید. شاید مانند یکی از دوستان شعار معروف مرگ بر اسرائیل را داده باشید و شاید مانند یکی دیگر لعنت بر این و آن بفرستید!

اما آقایان و خانم‌های محترم،

آیا مرگ و لعنت بر این و آن فرستادن راه منطقی است و جان ده‌ها نفری که در این حملات ناجوانمردانه کشته شده‌اند را بر می‌گرداند؟ آیا این همه سال مرگ بر این و آن فرستادیم تغییری در مواضع دولت‌ها و سیاستمداران جهان ایجاد شده است؟ آیا مردم غزه با شعارهای من و شما اوضاع‌شان بهتر می‌شود؟

آقایان و خانم‌های عزیز،

بهترین راه کنار گذاشتن احساسات و کمک کردن به مردان، زنان و کودکان بی‌گناهی است که در این مدت ستم‌های زیادی بر آنها روا داشته شده است. یکی از این راه‌ها فشار به مجامع حقوق بشر مانند فرستادن ایمیل یا انتشار نامه‌ای سرگشاده است. چگونه است که برای بعضی از دوستان تومار امضا می‌کنید، اما برای مردم غزه تنها راه درست را فحاشی و لعنت و نفرین می‌دانید؟!

پس بهتر است احساسات خود را کنترل و کمی عاقلانه فکر کنید تا بتوانیم مردمی را از مصیبت نجات دهیم.

نوشتن دیدگاه

معنای حقوق بشر در وبلاگستان فارسی چیست؟

برای اینکه حقوق بشر در وبلاگستان فارسی شامل حال شما شود باید  دارای شرایطی باشید:

۱- در یکی از شهرهای بزرگ ایران زندگی کنید. ترجیحا این شهر تهران باشد و بسیار بهتر است که در قسمت‌های شمالی این شهر زندگی کنید.

۲- پدر پولداری داشته باشید که در بین افراد آن شهر دارای اسم و رسمی باشد.

۳- به زمین و زمان فحش بدهید و تنها و تنها خودتان را حق مطلق بدانید.

۴- به خارج از ایران سفر کرده باشید و در آنجا دوستانی برای خودتان داشته باشید.

۵- دستکم دو تا سه نفر را بابت کارهایی که کرده‌اید، به زندان انداخته باشید!

۶- عکس‌های زیبا و دلربا از خودتان گرفته باشید و آنها را در اینترنت منتشر کرده باشید.

با این شرایط شما جز انسان‌هایی خواهید بود که حقوق بشر شامل حال شما می‌شود و سازمان‌های حقوق بشری برای شما اعلامیه صادر می‌کنند و افراد دیگری نیز برای رهایی شما از مشکلاتی مانند زندان وبلاگ می‌سازند. اما اگر یکی از شرایط فوق را نداشته باشید شما حکم گوسفند را خواهید داشت که حتی اگر سرتان را بِبُرند، باز هم هیچ صدایی از حامیان حقوق بشر بلند نخواهد شد!

حال معنای حقوق بشر در وبلاگستان فارسی را متوجه شدید؟

نوشتن دیدگاه

زهرا اچ‌بی حد خودت را نگه دار!

امروز در مطلبی با عنوان «جان سربازان سیستان و بلوچستان بی‌ارزش است»، شخصی معلوم‌الحال به نام زهرا اچ‌بی که البته هم اکنون اسمش به زهرا کماندو تغییر پیدا کرده است، در بیان دیدگاهش در مورد این مطلب من اینچنین گفته بود:

با اون نوشته چرتی که علیه من نوشتی که از این جماعت دوری کنین و اینا من هیچ وقت دلم نمیخواست وارد این وبلاگ بشم! یعنی حقیقتش تا قبل از اون نوشته اصلا شما رو نمی‌شناختم و راستش این وبلاگ رو هم ندیده بودم و کلا دلیل اینهمه کینه توزیت رو هنوزم نمیدونم!
ولی این نوشته امروزت باعث شد بیام اینجا و حتی خنده‌ام هم بگیره!
برادر من مثل اینکه شما خبر نداری که حسین درخشان اولا بازداشته و دستش از دنیا کوتاه!
در ثانی من نمیخوام از درخشان دفاع کنم ولی مثل اینکه همین درخشان بود چند وقت پیش داشت خودش رو جر میداد تا به شماها بفهمونه اون احمقی که دارین ازش دفاع می‌کنین تروریستیه که با همین گروه ریگی در تماسه که این سربازهای بدبخت رو به کشتن داده و سرشون رو بریده! منظورم یعقوب مهرنهاده که داشتین یه وبلاگ بیگناه جاش میزدین!
این داد و قال رو باید سر دودرهایی چون کمانگیر بزنی که ادعای حقوق بشرشون عالم رو خفه کرده و از اعدام یک تروریست و اسیدپاشی یه روانی موج وبلاگی راه میندازن و اونوقت به حال اینهمه سرباز دل نمی‌سوزنن و حتی اشاره کوچیکی هم بهش نمی‌کنن.
برو برادر من! نذار بیشتر از این بهت بخندم که کار شما جماعت بی‌مخ گاهی اوقات بدجوری رو اعصاب و روان منه!
هیچکس دلش به حال اینهمه سرباز بدبختی که سر بریدن نمیسوزه اونوقت ببین حالا یه معتادی یا چه میدونم مخالف جمهوری اسلامی بخواد اعدام بشه همه تون وبلاگستان رو خفه می‌کنین! کاش این رفتار دوگانه رو زیر سوال می‌بردی نه درخشان بدبختی که الان یکماهه هیچکس نمیدونه دارن باهاش چیکار می‌کنن.
برو با همون کمانگیرت خوش باش!
چاکریم! مخلصیم!
ببینم اینبار چطوری این بشر دورو سکوت می‌کنه و بالای وبلاگش تیتر میزنه نذاریم مرگ آدمیزاد عادی بشود. به نظر میاد اینهمه سرباز آدمیزاد حساب نمیشن! یا شاید سر بریدن جز قوانین حقوق بشری هست؟!
فعلا دلت رو خوش کن که کمانگیر خوب و مهربان و دائم الچاکری هست که اسمت رو توی دیدیشش آورده و اگه زهرا اچ‌بی بود نمی‌آورد! خنده داره به مولا!!

وقتی که این دیدگاه سراسر توهین را خواندم تصمیم گرفتم یکبار برای همیشه این زهرا کماندو را بشورم و روی طناب پهن کنم تا نه تنها به اینجا سر نزند، بلکه آرزو کند که امین ثابتی از جهان هستی محو شود! به همین دلیل با نام و یاد وبلاگ‌های زرد مراسم شستن را آغاز می‌کنم:

۱- خانم زهرا اچ‌بی، من برای شما دعوتنامه نفرستاده بودم که به وبلاگ من بیایید، پس به من هیچ ربطی ندارد که اسم من را نشنیده‌اید یا تا به حال به اینجا سرنزده‌اید. البته باعث خوشحالی بسیار است که انسان‌های قرون وسطایی مانند شما که راه حل هر چیزی را مرگ و کشتن می‌دانند، به اینجا سر نمی‌زنند!

۲- از اینکه به این مطلب من خندیده‌اید خیلی خوشحالم، چون اینگونه بر من یقین شد که آدم‌های معلوم‌الحال در هنگام غم می‌خندند و در هنگام شادی گریه می‌کنند!

۳- برای من ننگ است که برادر انسانی مانند تو باشم، پس بی‌زحمت من را با عنوان برادر خطاب نکن چون باعث می‌شود من دچار افسردگی شدید شوم (اگر می‌خواهی من را نابود کنی از همین روش استفاده کن!).

۴- دلم برای حسین درخشانت می‌سوزد که بازداشت است و دستش از دنیا کوتاه! نکند من و سایر وبلاگ‌نویسان باعث دستگیری وی شدیم؟ نکند عمه‌ی بنده در وبلاگش به مقامات ایران توهین کرده بود؟ نکند خود من در وبلاگم به این و آن فحش خواهر و مادر می‌دادم؟ نکند برادر شما به اسرائیل سفر کرده بود؟ نکند من و سایر وبلاگ‌نویسان برای وی دعوتنامه فرستادیم که به ایران بیاید؟ عزیز من هر کسی خربزه می‌خورد باید پای لرزش بنشیند! آن زمانی که در فرانسه و انگلستان داشت با دخترهای بلوند عشق و صفا می‌کرد، باید فکر اینجا را هم می‌کرد که ممکن است زمانی دیگران با وی عشق و صفا کنند! تازه براساس همان دیدگاه‌های مزخرفت، باید حسین درخشان بازداشت شود و بابت کارهای غیرقانونی که کرده است مجازات شود، مگر نه اینکه یعقوب مهرنهاد به دلیل رابطه با گروهک تروریستی جندالله اعدام شد؟ پس حسین جانت هم باید بابت کارهای غیرقانونی که کرده است به زندان برود و مجازات شود. حقوق بشر نکند از دیدگاه تو برای انسان‌های فحاشی مانند تو و حسین درخشان با دیگران فرق دارد؟ به همین دلیل، بی‌زحمت از زندانی بودن رفیق عزیزت آه و ناله نکن.

۵- تو می‌گویی که از حسین درخشان دفاع نمی‌کنی ولی مثل اینکه در دهات شما تعریف کلمه‌ی دفاع هم فرق دارد، نه؟ من با این شعور کم متوجه دفاع تو شدم، ولی شما که خدای IQ هستی متوجه نشدی؟

۶- در دین اسلام شما نگفته‌اند که پشت سر مرده نباید صحبت کرد؟ مهرنهاد اکنون مرده است و نیازی نیست از کلمه‌ی احمق درباره‌ی او استفاده کنی؟ نکند اسلام شما مثل تمام چیزهایتان با اسلام من و امثال من فرق دارد؟

۷- زهرا کماندوی عزیز، شما یا خیلی از ماجرا پرت هستی یا اینکه خودت را به خنگی زدی! من تا به حال کی از گروهک تروریستی جندالله دفاع کرده‌ام که تو در این نوشته من را به آن متهم می‌کنی؟ اگر تو از تهران برای مردم این استان غصه می‌خوری، این را بدان که پدر من به مدت ۳۵ سال به این مردم فقیر بدون کوچک‌ترین چشم‌داشتی درس داده و می‌دهد. حالا تو برای من کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدی؟ من ۲۴ سال است در این استان زندگی می‌کنم و بهتر از هر کسی درد این مردم را درک می‌کنم، دردی مانند جنایت فراموش‌نشدنی گروهک تروریستی جندالله در جاده‌ی زاهدان- زابل. پس بی‌زحمت در این یک مورد ساکت شو و تا زمانی که یک هفته در اینجا زندگی نکردی نظریه صادر نکن؟ البته اگر هم ساکت نمی‌شوی، راه حل‌های دیگری هم وجود دارد.

۸- یعقوب مهرنهاد یک وبلاگ نبود بلکه یک وبلاگ‌نویس بود، پس بی‌زحمت بعد از این همه سال فرق این دو را به خودت یاد بده! البته من می‌دانم که این از سواد سرشار شما است. خدایی نکرده کم با مدرک مهندس‌ات که از دانشگاه صنعتی شریف گرفته‌ای در وبلاگت حرف نزده‌ای.

۹- اگر یعقوب مهرنهاد به نظر تو یک تروریست بود، پس حسین درخشان هم یک خائن به وطن است، چون به کشوری که دشمن اصلی ما است سفر کرده و هم اکنون بازداشت وی یک امر عادی باید باشد. نکند گفته‌ی پیامبر اسلام را فراموش کرده‌ای که می‌گویند: «آنچه را برای خود می‌پسندی برای دیگران مپسند»؟

۱۰- فکر نکنم در جایی از این مطلبم اسمی از کمانگیر آورده باشم! حالا تو از کجا این رابطه را کشف کردی خدا می‌داند! من این مطلب را تنها و تنها به تمام وبلاگ‌نویسان وبلاگستان فارسی از دکتر مزیدی گرفته تا جادی نوشته بودم و هدف من یک شخص خاص نبوده و نه هست. پس اگر از دست کمانگیر ناراحت بودی می‌توانستی به وبلاگ وی مراجعه کنی و آنجا یاوه‌هایت را بگویی. البته خوشحالم اینجا این یاوه‌هایت را گفتی چون سوژه‌ای به من دادی تا مطلبی بنویسم!

۱۱- در مورد بی‌مخی من کاملا درست گفتی! من بی‌مخ هستم، می‌دانی چرا؟ چون اگر من بی‌مخ نبودم، اکنون توی یک‌لاقبا به راحتی هر چه تمام‌تر به من و امثال من توهین نمی‌کردی! تازه این را هم به دانسته‌هایت در مورد من اضافه کن و آن بی‌عرضگی من است! من اگر بی‌عرضه نبودم اکنون باید تو را با همین نظرت به دادگاه می‌کشاندم تا آنجا برای رضایت من ضجه می‌زدی. خلاصه آنکه با این لقبی که به من دادی کاملا موافق هستم!

۱۲- وقتی می‌گویم خودت به حرفی که می‌زنی اعتقاد نداری، این است دیگر. تو که برای این سربازان دل می‌سوزانی چرا چیزی نگفتی؟ چرا برای حسین جانت پیراهن پاره می‌کنی اما در مورد این سربازان حرفی نمی‌زنی؟ این جمله‌ات را بخوان:

هیچکس دلش به حال اینهمه سرباز بدبختی که سر بریدن نمیسوزه اونوقت ببین حالا یه معتادی یا چه میدونم مخالف جمهوری اسلامی بخواد اعدام بشه همه تون وبلاگستان رو خفه می‌کنین!

۱۳- فدای اون حسین درخشان جانت برم که چقدر بدبخت است! بیچاره هر غلطی خواست کرد و حالا که او را گرفتند، بیچاره شده است. فدای این حسین درخشانت شوم که بدون هیچ دلیلی به زندان رفته است! اصلاً او کار خلافی نکرده است، من بودم که به اعتقادات مذهبی مردم توهین می‌کردم، بله؟

۱۴- صد تای کمانگیر را به امثال تویی که یک کار مثبت در این وبلاگستان نکردی، ترجیح می‌دهم. صد تای کمانگیر را به انسان‌های نان به نرخ روزخوری مانند تو ترجیح می‌دهم. می‌شود یک کار مثبتی که در وبلاگستان فارسی انجام داده‌ای را محض نمونه نام ببری؟ البته همین الان یک خدمت تو به وبلاگستان فارسی را به یاد آوردم، تولید وبلاگ زرد و مُد کردن نظراتی مانند «من به روز هستم، به من سر بزن» کاری بس بزرگ بوده که باید از تو تقدیر شود. البته یک کار دیگر هم برای وبلاگستان کرده‌ای و آن هم به لجن کشیدن محیط وبلاگستان فارسی است.

۱۵- همواره غمگین باشی، عزت زیاد!

نوشتن دیدگاه

جان سربازان سیستان و بلوچستان بی‌ارزش است

از دست وبلاگستان فارسی چنان عصبانی هستم که می‌خواهم در و تخته‌ی تمام وبلاگ‌های این وبلاگستان را آتش بزنم!

علت عصبانیتم این است که من نمی‌دانم آیا این جماعت وبلاگ‌نویس، استان سیستان و بلوچستان را جز ایران حساب می‌کنند یا نه؟ آیا افرادی که در این استان زندگی می‌کنند را انسان می‌دانند یا مانند غربی‌ها که ایرانیان را انسان‌هایی عقب‌افتاده می‌دانند، آنها نیز مردم این استان را جماعتی عقب‌افتاده می‌دانند؟

اگر سربازان بخت‌برگشته‌ای که از پاسگاه مرزی سراوان ربوده شدند در تهران یا شیراز بودند، آیا این جماعت به همین راحتی از کنار این ماجرا می‌گذشت یا اینکه یک میلیون کمپین راه می‌انداخت که وا مصیبتا حقوق بشر از بین رفت و…

چطور آدمی مانند حسین درخشان برای عده‌ای بشر به حساب می‌آید اما جوانانی مانند سربازان آس و پاس پاسگاه سراوان، برایشان بشر نیستند؟ البته چون این سربازها چهره‌ای دل‌فریب و یا عکس‌های آنچنانی نداشته‌اند، باید هم انسان به حساب نیایند!

نوشتن دیدگاه

از این جماعت دوری کنید!

بروزرسانی ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴: با توجه به اینکه بسیاری از وبلاگ‌های نام برده شده در این مطلب به کار خود پایان داده و تعطیل شده‌اند، لینک مربوط به این وبلاگ‌ها حذف شده‌اند.

دیروز در وبلاگ Ubunto Blog نظری را در مورد ماجرای توهین ویولت به چند تن از وبلاگ‌نویسان وبلاگستان فارسی نوشتم، اما دقایقی پیش حدیثه حسینی‌پور در توییتی عصبانیت خودش را نسبت به این نظر اعلام کرد! به همین دلیل دیدم بد نیست که در مورد نظراتی که در مورد این ماجرا در وبلاگ‌های مختلف مانند وبلاگ بلاگ‌نوشت نوشته‌ام، توضیحاتی بدهم.

نظری که من در وبلاگ پدرام منتشر کردم اینگونه بود:

ای بابا! می‌شود شما بگی این جماعت جو گیر کجای کارشان درست است؟ می‌شود یک مثال برای من بیاوری؟ اون از زهرایشان که کولاک است و هر روز یک چیزی می‌گوید و ورژن مونث حسین درخشان است که خودش را اسطوره‌ای دارد و این هم از ویولت. خوب چه می‌شود کرد، شاید این‌ها غصه دارند که جایزه را نبرند؟ بابا دوستان یک پولی جمع کنید و همین جایزه‌ها را برایشان بخرید.
در ضمن این را فراموش نکنیم که ما ایرانی‌ها شدیدا خود بزرگ‌بین هستیم. به ویولت و حامیانش پیشنهاد می‌دهم که اگر می‌شود یک دقیقه سر کوچه‌ی‌شان بیاستند و از هر کسی رد می‌شود بپرسند من و ام‌اس را می‌شناسی یا نه؟ یا اگر می‌خواهند بپرسند اصلا وبلاگ چیست؟
حالم از این دیدگاه‌های بچه‌گانه به هم می‌خورد. الحق که کمانگیر راست گفته بود وبلاگستان پایین و بالا. دقیقا این جماعت وبلاگ‌نشین‌های بالای شهر هستند که فقط خودشان را آدم می‌دانند و بس! ما هم بچه‌های جنوب که از دار دنیا یک دومین و هاست ۲۰۰ مگی داریم!

که این نظر من باعث شد حدیثه، نویسنده وبلاگ چشم غمگین اینگونه واکنش دهد:

امین!!!! خیلی از دستت کفری‌ام

در ادامه، من علت عصبانیت حدیثه عزیز را جویا شدم که وی در ادامه علت را اینگونه بازگو کرد:

شما منظورتون از (این جماعت) تو کامنتدونی فواد و پدرام چی بوده؟

که توضیح در مورد همین کلمه باعث شد این مطلب را بنویسم.

منظور من از کلمه این جماعت، افرادی است که شدیدا حس خود بزرگ‌بینی آنها را احاطه کرده است. منظور من از این جماعت افرادی هستند که فکر می‌کنند چون در وبلاگستان فارسی چند هزار بازدیدکننده دارند، دیگر باید همه به آنها توجه کنند و به قول معروف آنها را حلوا حلوا کنند! از این دسته افراد می‌توانم حسین درخشان، زهرا اچ‌بی و ویولت را نام ببرم که به راستی هنر آنها در تعریف از خود بر همه روشن شده است. اما چرا این حرف را می‌زنم؟

علت این حرفم این است که شما این سه تن را با افرادی مانند کمانگیر و صنم دولتشاهی مقایسه کنید، به نظر شما اگر این سه تن جای این دو بودند الان من و شما را جز آدم حساب می‌کردند؟ اگر پروژه دیدیش و یا خوراک‌شمار را هر یک از این افراد انجام می‌دادند، آیا هم اکنون من و شما در لیست آنها جایی داشتیم؟

خلاصه کلام آنکه افراد خودشان را در شرایط ویژه نشان می‌دهند، وگرنه همه در شرایط معمولی آدم‌های خوب و باحالی هستند.

نوشتن دیدگاه