آیا با شبکه‌های اجتماعی می‌توان امنیت یک کشور را تهدید کرد؟

مدتی قبل با مطلبی تحت عنوان «چگونه یک وبلاگ‌نویس می‌تواند امنیت آمریکا را به چالش بکشد؟» مواجه شدم که در آن روش به خطر انداختن امنیت ملی آمریکا (!) توضیح داده شده است (متن زیر به دلیل غلط‌های املایی زیاد توسط من ویرایش شده است):

سایت‌های اجتماعی مانند فرندفید، فیس‌بوک، توییتر و… تنها به دلیل کسب اطلاعات لحظه‌ای توسط دستگاه‌های امنیتی و اطلاعاتی آمریکا ساخته شده‌اند.

با توجه به هتک حرمت قرآن مجید در این کشور یک روش انتشار اطلاعات غلط و چالش امنیتی و اطلاعاتی را به شما وبلاگ‌نویس ارزشی عزیز عرض می‌نماییم. این روش توسط منافقین در سایت‌های فوق در جریان اغتشاشات انتخابات به کار گرفته شد و موفقیت‌آمیز هم بود.

ابتدا در سایت‌های فوق یوزری از کشور آمریکا ساخته و اقدام به اد نمودن و دوستی با یوزرهایی که مشخص است از کشور آمریکا هستند، بنمایید. این کار بسیار قابل اهمیت است چون هر قدر میزان ادهای شما از آمریکایی‌ها بیشتر باشد مطلب شما بیشتر پخش خواهد شد. این روش را در اتاق‌های چت آمریکایی یاهو نیز می‌توانید انجام دهید.

سپس جملاتی که به نظر شما اذهان عمومی را جذب و درگیر می‌کند انتخاب کنید، مانند:

ساعت ۲۳ انفجار بخش جنوبی ساختمان پنتاگون

هم اکنون انفجار متروی واشنگتن

ساعت ۲۲ انفجار سفارت آمریکا در انگلستان

سفارت کشورمان (آمریکا) در لبنان تسخیر شد

سفارت کشورمان (آمریکا) در کشور X تسخیر شد

انفجار سفارت آمریکا در اسرائیل

نیروهای حزب الله از مرز جنوبی وارد کشور شدند

این نوع جملات را به زبان انگلیسی ترجمه نموده و به خصوص در سایت فرندفید بارها ارسال کنید. فکر نکنید این جملات منتشر نمی‌شوند، اگر در لیست ادهای خود افراد زیادی داشته باشید این روش موفقیت‌آمیز خواهد بود.

در حوادث پس از انتخابات این نوع روش به خوبی جواب داد و متاسفانه نیروهای حزب اللهی اسیر این روش شدند؛ به عنوان مثال عنوان می‌شد فلان ساختمان توسط حرامیان زنازاده‌ی حامی موسوی منافق تسخیر شد. جمعیت زیادی از نیروهای حزب الله به آن منطقه می‌رفتند اما خبری نبود و خبر اصلی در منطقه دیگر بود.

این روش‌ها بسیار ساده به نظر می‌رسد اما از هر سلاح و تجمعی کارآمدتر خواهد بود. این سایت‌ها با هدف این نوع حملات بوجود آمده‌اند، باور کنید می‌توانید از سلاح آنها بر ضد خودشان استفاده کنید. یک بار فقط امتحان کنید. (منبع)

با خواندن این مطلب اولین نکته‌ای که به ذهنم رسید آن است که نویسنده‌ی این مطلب مانند برخی از رسانه‌ها اشتباه فاحشی کرده و آن بزرگ‌نمایی بدون دلیل قدرت سرویس‌های اجتماعی‌ای مانند فرندفید و توییتر است. سرویس‌هایی که در جو احساسی بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته از آنها با عنوان‌هایی مانند «انقلاب توییتری» نام برده شد، در صورتی که مانند پروژه‌ای به نام «هیستک» یک بزرگنمایی و توهم بود.

دومین نکته این است که با بهترین ابزارهای اینترنتی نمی‌توان یک حکومت را از بین برد. اینکه بتوان با ابزارهایی وب ۲٫۰ مانند توییتر و فیس‌بوک حکومتی را عوض کرد، دیدگاه کسانی است که فکر می‌کنند این ابزارها هم مانند توپ و تانک کار می‌کنند! در ضمن کسانی که از طریق این ابزارها مطالبی را منتشر می‌کنند در حقیقت در خانه نشسته‌اند و تنها کاری که می‌کنند چند ضربه بر روی صفحه کلید رایانه است، حال چگونه می‌توانند امنیت ملی یک کشور را به خطر بیاندازند جای سوال است! البته نباید فراموش کرد که اطلاع‌رسانی نقش بسزایی در تغییر و اصلاح یک جامعه دارد و هر چه سطح اطلاعات مردم بالاتر برود، حکومت در مقابل جامعه با بازخواست‌های بیشتری مواجه می‌شود.

سومین نکته لحن بی‌ادب و نامناسب متن است که اوج آن را می‌توان در عبارت «حرامیان زنازاده‌ی حامی موسوی منافق» دید که به صورت کاملا مستقیم به ۱۳ میلیون رای‌دهنده به موسوی توهین می‌کند! توهینی به ۱۳ میلیون ایرانی که تنها به دلیل حمایت از یک کاندیدا باید «زنازاده» خوانده شوند!

و آخرین نکته آن است که اینترنت ابزاری برای ارتقا آگاهی و اطلاعات مردم است نه ابزاری برای براندازی و تعویض یک حکومت؛ بیایید اینترنت را نه دشمن و نه دوست خود بدانیم، بلکه آن را ابزاری برای گسترش ایده‌ها و دامنه‌های اطلاعاتمان قرار دهیم.

نوشتن دیدگاه

وبلاگستان؛ قبل و بعد از انتخابات ۸۸

فضای وب فارسی قبل و بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته (۱۳۸۸) دچار تغییرات زیادی شده است که می‌تواند موضوع هزاران پایان‌نامه‌ی دانشجویان روزنامه‌نگاری و یا ارتباطات باشد. حدود دو هفته‌ی پیش مطلبی تحت عنوان «وبلاگستان؛ قبل و بعد از انتخابات ۸۸»را در وب‌سایت مردمک نوشتم که در آن فضای وب فارسی را قبل و بعد از انتخابات ریاست جمهوری مورد بررسی قرار دادم. مطلبی که مقدمه‌ای است برای نوشتن در مورد فضای آنلاین فارسی، فضایی که نکات ناگفته‌ی بسیاری دارد.

انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته در ایران را می‌توان یکی از نقاط عطف فضای وب فارسی دانست، نقطه‌ی عطفی که در آن فضای آنلاین به عنوان رسانه‌ای قدرتمند و با نفوذ معرفی شد و اینترنت و معنای آن از قشر روشنفکر و دانشجویی به دیگر اقشار جامعه نیز نفوذ کرد، به گونه‌ای که هم اکنون شبکه‌های اجتماعی‌ای مانند فیس‌بوک و توییتر در بین اکثر ایرانیان شناخته شده‌اند. به همین دلیل می‌توان فضای وب فارسی و به خصوص وبلاگستان فارسی را به دو قسمت قبل و بعد از انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ تقسیم کرد.

علت این تقسیم‌بندی نیز آن است که بعد از انتخابات ریاست جمهوری، فضای حاکم بر وبلاگستان فارسی به گونه‌ای مشهود دو قطبی شده است. فضایی که در آن در یک سو طرفداران محمود احمدی‌نژاد و محافظه‌کاران قرار گرفته‌اند و در سوی دیگر حامیان جنبش سبز. اما چرا این فضای دو قطبی ایجاد شده است؟ چرا وبلاگ‌هایی که زمانی از آنها با عنوان وبلاگ خنثی و غیرسیاسی نام برده می‌شد، هم اکنون سیاسی شده‌اند؟ و چراهای دیگر…

بهترین روش برای پاسخ به این سوالات، بررسی فضای وب قبل و بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته است که براساس آن می‌توان تا حدودی فضای حاکم بر وب فارسی و عوامل آن را شناخت. ادامه مطلب…

نوشتن دیدگاه

بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸: از موسوی تا احمدی‌نژاد

منبع: دیدگاه دانشجویی

در ادامه‌ی بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸، دو دوست عزیز به نام‌های «نوشه» و «مهدی» خاطره‌ی خود را از آن روز نوشته‌اند.

واضح است، مطالب دریافتی از نظر ساختار نوشتاری ویرایش می‌شوند و لزوما بازتاب دهنده‌ی دیدگاه‌های من نیز نمی‌باشند.

ونوشه: ۲۲ خرداد اواخر فرجه‌های امتحانات من بود، از آن جا که به صندوقی که به خوابگاهمان آورده شده بود اطمینان نداشتیم، با یکی از دوستان حوالی ساعت ۱۲ ظهر به سمت یکی از میدان‌های شهر اهواز راه افتادیم تا با خیالی آسوده‌تر رای بدهیم.

حوزه خلوت بود و مادری به دخترش سفارش می‌کرد اسم موسوی را کامل بنویسد که اشتباهی نخوانند. مدام با خودمان می‌گفتیم یعنی می‌شود؟ تا شب، بحث و امید بود و امید، از جشن پیروزی می‌گفتیم. به اینترنت و تلویزیون دسترسی نداشتیم. ۲۳ خرداد ساعت ۶ صبح خواب و بیدار بودم که شنیدم هم اتاقیم که طرفدار حکومت بود، اما خودش و خانواده‌اش به موسوی رای داده بودند با بهت با تلفن حرف می‌زند و از انتخاب شدن دوباره‌ی احمدی‌نژاد می‌گوید. زیر لب فحشی دادم که  چرا اخبار غلط را از منابع ناموثق حکومتی می‌گیرند.

از جا بلند شدم و دیدم جلوی در اتاق در راهرو نشسته. با ناباوری به خانه‌ی خودمان زنگ زدم، خواهر رای اولیم عصبی و خواب آلود گوشی را برداشت. گفتم چی شده؟ خبر را تایید کرد و گفت تا ۶ صبح پای تلویزیون بوده شاید نتیجه تغییر کند و تازه می‌خواهد بخوابد. یکی یکی به چهره‌های بهت‌زده‌ی بچه‌ها در راهرو اضافه می‌شد. ایستادن هم حتی برایمان سخت شده بود. عصبانی و گیج بودیم، همه روی سرامیک‌های راهرو ولو شده بودیم و می‌گفتیم: «بالاخره کار خودشان را کردند، دیگر ماندن در خوابگاه آسان نبود، به سمت دانشگاه راه افتادیم. موبایل من یک بند مشغول بود، کم کم می‌فهمیدیم چه اتفاقی در حال وقوع است…

مهدی: روز انتخابات من با خانواده به عیادت مریض بیمارستان رفته بودیم، ایشون پایش شکسته بود و چند وقتی بود در بیمارستان بستری بود. جالب این بود که این بیمارستان رفتن یک قسمت از مراسم خواستگاری من بود، چون پدر عروس گفته بود باید حتما خودم خواستگار رو ببینم.

خیلی دلهره داشتم، از من بپرسد شما به چه کسی رای میدهید و ما نظرمان یکسان نباشد؛ ولی ایشان از من چیزی نپرسید، اما من از حرف‌های آن روز فهمیدم نظر جفتمان یکی است و بعد از بیمارستان همگی رفتیم و به دکتر محمود احمدی‌نژاد رای دادیم.

نوشتن دیدگاه

نامه وارده: بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ خاطره‌ای تلخ است

در ادامه‌ی بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸، لاله‌ی عزیز خاطره‌ی خودش را از آن روز نوشته است. شما هم اگر علاقه دارید در این بازیِ وبلاگی شرکت کنید، می‌توانید خاطره‌ی خودتان را در وبلاگ‌تان منتشر کنید و لینک آن را برای من بفرستید و یا آنکه آن را برای من ایمیل کنید.

واضح است، مطالب دریافتی از نظر ساختار نوشتاری ویرایش می‌شوند و لزوما بازتاب دهنده‌ی دیدگاه‌های من نیز نمی‌باشند.

نزدیک ظهر بود که با امید برای دادن رای از خانه بیرون رفتیم. از شدت هیجان پاهایم می‌لرزید، انگار قرار بود به مسابقه‌ای برویم که من در آن رقیب‌های زیادی داشتم. محل رای‌گیری مدرسه‌ای نزدیک خانه‌یمان بود و محله‌ی ما هم یکی از محله‌هایی بود که احتمال بیشتری داشت که راستی‌ها در آن رای بیاورند. با این حال خوش‌باورانه رای‌مان را درون صندوق انداختیم و برگشتیم تا از تلویزیون میزان استقبال مردم را پیش‌بینی کنیم.

تا وقت تمام شدن مهلت رای‌گیری به همه دوستانی که می‌شناختم زنگ زدم یا به تلفن‌هایشان جواب دادم و به این ترتیب هیجان رو به فزون ما بیشتر و بیشتر می‌شد. ساعت ۱۲ شب، دیگر تلویزیون را رها کرده بودیم و هر دوتایی چسبیده بودیم به اینترنت و آمارها را نگاه می‌کردیم. به شدت گیج بودیم. سایت ایرنا خبر می‌داد که احمدی‌نژاد برنده‌ی قطعی انتخابات است و ما نمی‌دانستیم چطور این اتفاق افتاده، درحالی که هنوز شمارش آرا تمام نشده بود. سایت «الف» و فارس هم متعاقبا این خبر را تایید می‌کردند. سایت میرحسین عملا روی هوا بود و ما هر چه سعی می‌کردیم واردش بشویم، امکان نداشت و همین بر اضطراب ما می‌افزود. هرچه از ساعات شب بیشتر می‌گذشت هیجان ما نیز کم‌تر می‌شد و جایش را به ترس می‌داد.

امید ماشین حساب برداشته بود و براساس همین آمارهای غلط مرتب حساب می‌کرد که چقدر شانس باقی مانده است. هر دقیقه این ساعت‌ها به اندازه‌ی یک سال برای ما گذشت. مثل منتظر ماندن پشت درب اتاق عمل در حالی که مریض بدحالی داخل اتاق عمل باشد. من دیگر نمی‌توانستم بیشتر سعی کنم؛ بعد از آخرین تماس تلفنی‌ام در ساعت ۲٫۳۰ صبح به امید اینکه کابوس آن عددهای لعنتی تمام شود رفتم و خوابیدم. کاری که همیشه موقع یاس می‌کنم. صبح ساعت هفت بیدار شدم و دیدم که امید همانجا پای کامپیوتر خوابش برده. صدایش زدم و نتیجه را پرسیدم. همان طور گیج خواب بلند شد و گفت هیچی. گفتم چی؟ گفت تمام شد، باختیم و بعد رفت روی زمین دراز کشید. من هم رفتم و کنارش دراز کشیدم. فکر نمی‌کنم در عمرم این همه خوابیده باشم. از ساعت ده شب تا ساعت چهار بعدازظهر. از ساعت نه شب تا دو بعدازظهر. از ساعت یازده شب تا پنج بعدازظهر. این کاری بود که من و امید در طول ده روز انجام دادیم. هر روز امید ما بیشتر می‌شد، خواب ما کمتر بود و هر روزی ناامیدتر می‌شدیم بیشتر در لاک خودمان فرو می‌رفتیم. خاطره‌ی تلخی بود که حتا گریه هم بارش را سبک نمی‌کرد.

نوشتن دیدگاه

نامه وارده: بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

یکی از خوانندگان، مطلب زیر را به عنوان بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ برای من فرستاده است و از من درخواست کرده است که آن را بدون نام منتشر کنم. اگر شما هم علاقه دارید در این بازی وبلاگی شرکت کنید و به هر دلیلی نمی‌خواهید خاطره‌ی خود را از روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ در وبلاگتان (یا به صورت ناشناس) منتشر کنید، می‌توانید آن را برای من بفرستید.

واضح است، مطالب دریافتی از نظر ساختار نوشتاری ویرایش می‌شوند و لزوما بازتاب دهنده‌ی دیدگاه‌های من نیز نمی‌باشند.

همان صبح که از خواب پا شدم، متوجه شدم اس‌ام‌اس ها قطع شده‌اند. ساعت ۹ بود که با پدربزرگم برای رای دادن به حوزه‌ی رای‌گیری رفتیم. اسم میرحسین را بر روی برگه‌ نوشتم و در صندوق رای‌گیری انداختم (برای پدربزرگم نیز همین کار را کردم). البته ناظر خیلی اصرار داشت که با خودکار آنها بنویسم.

زمانی که به خانه برگشتم، یکی از دوستان صمیمی‌ام زنگ زد و گفت که در منطقه‌ی آنها، همه به میرحسین موسوی رای داده‌اند. سپس با گوشی‌ام کمی وبگردی کردم. حدود ساعت ۵ بود، یکی دیگر از دوستانم گفت که مستاجرشان از دست اندرکاران انتخابات بود، پرسیده وضع چگونه است؟ او هم گفته که رای میرحسین موسوی خیلی بالاست و باید فکری کنند! من دیگر خیلی خوشحال شدم و مطمئن شدم که برده‌ایم.

ساعت حدود ۸ بود که پدرم به مسجد رفت. زمانی که برگشت، گفت که بسیجی‌های مسجد داشته‌اند برای برد احمدی‌نژاد شیرینی می‌داده‌اند و می‌گفته‌اند رای احمدی‌نژاد ۲۴ میلیون شده است. خیلی عصبی شدم، اما خودم را بی‌خیال گرفتم تا اینکه ساعت ۱۲ شد که دوست خواهرم زنگ زد و گفت رای‌ها را اعلام کرده‌اند. من و خواهرم تلویزیون را روشن کردیم و باورمان نمی‌شد؛ احمدی‌نژاد ۱۰ میلیون رای آورده بود. من آن شب اصلا نتوانستم بخوابم.

فردا صبح به دانشگاه رفتم و از آنجا نتایج نهایی را چک کردم و مطمئن شدم آنچه دیشب دیدم، خواب نبوده. کلی به هم ریختم. حدود ساعت‌های ۱۰ یا ۱۱ صبح بود که در گوگل ریدر خواندم که در تهران درگیری‌هایی صورت گرفته است و تا ساعت ۲ مشغول خواندن آخرین اخبار مربوط به درگیری‌های تهران بودم… سرانجام مانند یک مُرده به خانه برگشتم.

نوشتن دیدگاه