نامه‌وارده: نیروی انتظامی؛ نظم یا وحشت؟

مطلب زیر را یکی از خوانندگان وبلاگم، مدتی قبل برایم فرستاده بود که با توجه به انتشار ویدئوی از درگیری مردم با پلیس گشت ارشاد، دیدم زمان خوبی است که این مطلب را منتشر کنم.

اگر شما هم نوشته، عکس و یا فیلمی دارید که نمی‌توانید آن را در وبلاگ خودتان منتشر کنید و یا مایلید به صورت ناشناس منتشر شود، می‌توانید آن را برای من بفرستید. واضح است، مطالب دریافتی از نظر ساختار نوشتاری ویرایش می‌شوند و لزوما بازتاب دهنده‌ی دیدگاه‌های من نیز نمی‌باشند.

نیروی انتظامی؛ نظم یا وحشت؟

دیدن صحنه‌هایی از برخورد نامناسب ماموران به اصطلاح ناجا یا همان نیروی انتظامی دلیل بر نوشتن این مطلب شد. بارها بعد از برخورد با این صحنه‌ها از خودم پرسیدم، شکایت به کجا می‌توان برد!؟ آیا پاسخی هست؟

کدام صحنه؟

روزهای بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری، کاملا چهره ناجا را نشان داد. در نگاه اول و ساده‌بینانه شاید حق دهیم، اما برخوردها روز به روز شدیدتر و عذاب‌آورتر شد. تصاویری که از شهرهای مختلف منتشر گردید، کاملا بیانگر موضوع بود. با وجود این، حتی بعد از آن ماجرا، امروز هم کم شاهد رفتار مشابه نیستیم.

مامور عصبی است!

در حال گشت و گذر در خیابانی، به تجمعی رسیدم که چند مامور نیروی انتظامی در آن حضور داشتند. اینکه داستان چه بود متوجه نشدم اما بعد از عبور، نیم نگاهی به عقب انداختم. دو افسر سوار بر موتور، در حال دور زدن با عابری برخورد کردند. جالب اینجاست عابر بیچاره با حرکت دست یکی از افسران وظیفه! به عقب پرت شد. فکر کردم که اگر من جای آن عابر بودم، چگونه این رفتار را پاسخ می‌دادم؟

فرزاد حسنی و ماجرای سردار رادان

این شکل بی‌احترامی‌ها مربوط به امروز نیست. در گذشته هم شاهد این ماجرا بودیم. روزی را به یاد دارم که فرزاد حسنی، مجری برنامه تلویزیون، به همراه میهمان آن شب خود در حال درددل کردن بود و نمونه‌ای از این مثال‌ها را گفت. رادان، قویا از ماموران خود طرفداری و هرگونه برخوردی را انکار کرد.

۱۹۷، شکایت مردمی

معاونت بازرسی ناجا، واحد مردمی ۱۹۷ را برای نزدیک شدن ارتباط خود با مردم، تشکیل داد. وظیفه این واحد، بررسی شکایات مردم نسبت به تخلفات این سازمان است. باز هم سوالی مطرح می‌کنم؛ اگر به شکایات رسیدگی شود، آیا باید شاهد اینگونه کج خلقی‌ها و بی‌احترامی‌ها نسبت به یک شهروند بود؟

نتیجه چیست؟

تصور این است، نیروی انتظامی که اسما وظیفه‌اش ایجاد نظم و برقراری حقوق شهروندان هست، رسما جز ایجاد رعب و وحشت در بین مردم آیا کار دیگری توانسته است انجام دهد؟

نوشتن دیدگاه

بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸: از موسوی تا احمدی‌نژاد

منبع: دیدگاه دانشجویی

در ادامه‌ی بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸، دو دوست عزیز به نام‌های «نوشه» و «مهدی» خاطره‌ی خود را از آن روز نوشته‌اند.

واضح است، مطالب دریافتی از نظر ساختار نوشتاری ویرایش می‌شوند و لزوما بازتاب دهنده‌ی دیدگاه‌های من نیز نمی‌باشند.

ونوشه: ۲۲ خرداد اواخر فرجه‌های امتحانات من بود، از آن جا که به صندوقی که به خوابگاهمان آورده شده بود اطمینان نداشتیم، با یکی از دوستان حوالی ساعت ۱۲ ظهر به سمت یکی از میدان‌های شهر اهواز راه افتادیم تا با خیالی آسوده‌تر رای بدهیم.

حوزه خلوت بود و مادری به دخترش سفارش می‌کرد اسم موسوی را کامل بنویسد که اشتباهی نخوانند. مدام با خودمان می‌گفتیم یعنی می‌شود؟ تا شب، بحث و امید بود و امید، از جشن پیروزی می‌گفتیم. به اینترنت و تلویزیون دسترسی نداشتیم. ۲۳ خرداد ساعت ۶ صبح خواب و بیدار بودم که شنیدم هم اتاقیم که طرفدار حکومت بود، اما خودش و خانواده‌اش به موسوی رای داده بودند با بهت با تلفن حرف می‌زند و از انتخاب شدن دوباره‌ی احمدی‌نژاد می‌گوید. زیر لب فحشی دادم که  چرا اخبار غلط را از منابع ناموثق حکومتی می‌گیرند.

از جا بلند شدم و دیدم جلوی در اتاق در راهرو نشسته. با ناباوری به خانه‌ی خودمان زنگ زدم، خواهر رای اولیم عصبی و خواب آلود گوشی را برداشت. گفتم چی شده؟ خبر را تایید کرد و گفت تا ۶ صبح پای تلویزیون بوده شاید نتیجه تغییر کند و تازه می‌خواهد بخوابد. یکی یکی به چهره‌های بهت‌زده‌ی بچه‌ها در راهرو اضافه می‌شد. ایستادن هم حتی برایمان سخت شده بود. عصبانی و گیج بودیم، همه روی سرامیک‌های راهرو ولو شده بودیم و می‌گفتیم: «بالاخره کار خودشان را کردند، دیگر ماندن در خوابگاه آسان نبود، به سمت دانشگاه راه افتادیم. موبایل من یک بند مشغول بود، کم کم می‌فهمیدیم چه اتفاقی در حال وقوع است…

مهدی: روز انتخابات من با خانواده به عیادت مریض بیمارستان رفته بودیم، ایشون پایش شکسته بود و چند وقتی بود در بیمارستان بستری بود. جالب این بود که این بیمارستان رفتن یک قسمت از مراسم خواستگاری من بود، چون پدر عروس گفته بود باید حتما خودم خواستگار رو ببینم.

خیلی دلهره داشتم، از من بپرسد شما به چه کسی رای میدهید و ما نظرمان یکسان نباشد؛ ولی ایشان از من چیزی نپرسید، اما من از حرف‌های آن روز فهمیدم نظر جفتمان یکی است و بعد از بیمارستان همگی رفتیم و به دکتر محمود احمدی‌نژاد رای دادیم.

نوشتن دیدگاه