بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸: از موسوی تا احمدینژاد
در ادامهی بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸، دو دوست عزیز به نامهای «نوشه» و «مهدی» خاطرهی خود را از آن روز نوشتهاند.
واضح است، مطالب دریافتی از نظر ساختار نوشتاری ویرایش میشوند و لزوما بازتاب دهندهی دیدگاههای من نیز نمیباشند.
ونوشه: ۲۲ خرداد اواخر فرجههای امتحانات من بود، از آن جا که به صندوقی که به خوابگاهمان آورده شده بود اطمینان نداشتیم، با یکی از دوستان حوالی ساعت ۱۲ ظهر به سمت یکی از میدانهای شهر اهواز راه افتادیم تا با خیالی آسودهتر رای بدهیم.
حوزه خلوت بود و مادری به دخترش سفارش میکرد اسم موسوی را کامل بنویسد که اشتباهی نخوانند. مدام با خودمان میگفتیم یعنی میشود؟ تا شب، بحث و امید بود و امید، از جشن پیروزی میگفتیم. به اینترنت و تلویزیون دسترسی نداشتیم. ۲۳ خرداد ساعت ۶ صبح خواب و بیدار بودم که شنیدم هم اتاقیم که طرفدار حکومت بود، اما خودش و خانوادهاش به موسوی رای داده بودند با بهت با تلفن حرف میزند و از انتخاب شدن دوبارهی احمدینژاد میگوید. زیر لب فحشی دادم که چرا اخبار غلط را از منابع ناموثق حکومتی میگیرند.
از جا بلند شدم و دیدم جلوی در اتاق در راهرو نشسته. با ناباوری به خانهی خودمان زنگ زدم، خواهر رای اولیم عصبی و خواب آلود گوشی را برداشت. گفتم چی شده؟ خبر را تایید کرد و گفت تا ۶ صبح پای تلویزیون بوده شاید نتیجه تغییر کند و تازه میخواهد بخوابد. یکی یکی به چهرههای بهتزدهی بچهها در راهرو اضافه میشد. ایستادن هم حتی برایمان سخت شده بود. عصبانی و گیج بودیم، همه روی سرامیکهای راهرو ولو شده بودیم و میگفتیم: «بالاخره کار خودشان را کردند، دیگر ماندن در خوابگاه آسان نبود، به سمت دانشگاه راه افتادیم. موبایل من یک بند مشغول بود، کم کم میفهمیدیم چه اتفاقی در حال وقوع است…
مهدی: روز انتخابات من با خانواده به عیادت مریض بیمارستان رفته بودیم، ایشون پایش شکسته بود و چند وقتی بود در بیمارستان بستری بود. جالب این بود که این بیمارستان رفتن یک قسمت از مراسم خواستگاری من بود، چون پدر عروس گفته بود باید حتما خودم خواستگار رو ببینم.
خیلی دلهره داشتم، از من بپرسد شما به چه کسی رای میدهید و ما نظرمان یکسان نباشد؛ ولی ایشان از من چیزی نپرسید، اما من از حرفهای آن روز فهمیدم نظر جفتمان یکی است و بعد از بیمارستان همگی رفتیم و به دکتر محمود احمدینژاد رای دادیم.

نزدیک ظهر بود که با امید برای دادن رای از خانه بیرون رفتیم. از شدت هیجان پاهایم میلرزید، انگار قرار بود به مسابقهای برویم که من در آن رقیبهای زیادی داشتم. محل رایگیری مدرسهای نزدیک خانهیمان بود و محلهی ما هم یکی از محلههایی بود که احتمال بیشتری داشت که راستیها در آن رای بیاورند. با این حال خوشباورانه رایمان را درون صندوق انداختیم و برگشتیم تا از تلویزیون میزان استقبال مردم را پیشبینی کنیم.
همان صبح که از خواب پا شدم، متوجه شدم اساماس ها قطع شدهاند. ساعت ۹ بود که با پدربزرگم برای رای دادن به حوزهی رایگیری رفتیم. اسم میرحسین را بر روی برگه نوشتم و در صندوق رایگیری انداختم (برای پدربزرگم نیز همین کار را کردم). البته ناظر خیلی اصرار داشت که با خودکار آنها بنویسم.




