اگر میبینید این روزها وبلاگ را به روز نمیکنم، دلایل بسیاری وجود دارد که مهمترین آن مشغولیتهای زندگی، درس و دانشگاه است که باعث شده، ذهن من برای نوشتن کمتر جملاتی را به یاد بیاورد! اما در عین حالی که اینجا در حال خاک خوردن است، فرندفید و توییتر اینگونه نیستند، بلکه به کمک آیفون دچار فعالیت چند برابری شدهاند.
این روزها مشغول یادگیری نرمافزارهای CATIA و MATLAB هستم و وقتم را با این دو نرمافزار پر میکنم. در مورد نرمافزار MATLAB مرجع بسیار جامعی را در کتابخانهی دانشگاه پیدا کردهام که به تمام علاقهمندان MATLAB شدیدا پیشنهادش میکنم. این کتاب، MATLAB را از سطح مبتدی تا حرفهای به خوبی آموزش میدهد.
خلاصهی آنکه این روزها را با این کتاب و چند کتاب دیگر در مورد Mechatronic و Finite Element Methods میگذارم!
یک نظر »
چند روز پیش فصل دوم کتاب «The Human Story» را به پایان رساندم. تمرکز این فصل بر روی محل شروع تمدن انسانها است که اطراف رودخانههاست. در این فصل به بررسی دو تمدن بزرگ سومریان و مصریان پرداخته شده است که چگونه مصریان برای اولین بار در تاریخ بشر رسمالخط را ابداع کردهاند و سپس سومریان با تغییراتی به استفاده از آن پرداختند. برای نمونه به تصویر زیر نگاه کنید:

منبع عکس: seppuku05.livejournal.com
ردیف اول: در رسمالخط سومریان، زنان به صورت مثلثی که یک خط داخل آن است، نشان داده میشدند و علت این انتخاب هم به شکل آلت تناسلی زنان برمیگردد که تداعی کنندهی آن برای سومریان بوده است!
ردیف دوم: سه نیمدایره در رسمالخط سومریان نشاندهندهی کوه بوده است.
ردیف سوم: اما جالبترین رسمالخط سومریان شکل ردیف سوم است که نشاندهندهی «زنان بَرده» بوده است، اما علت این ترکیب دو شکل قبل چیست؟ سومریان بردههای زن را از کوههای سمت شرق سرزمینشان میآوردند و به همین دلیل این کار باعث شد تا اینگونه بردههای را در رسمالخط خود نشان بدهند.
شکلهای ستونهای بعدی هم تغییر رسمالخط هر کدام از نشانها بوده است که به مرور زمان صورت میگرفته است.

منبع عکس: EarthHistory.org.uk
اما سیستم قضایی مصریان در نوع خودش بسیار جالب بوده است و میتوان از آن به عنوان سیستمی کاملا عدالتخواه نام برد. براساس داستانی که در فصل دوم «The Human Story» آمده است، بر سر زمینی در مصر، درگیری بین دو خانواده بوده است که بعد از کش و قوسهای فراوان و دادخواهیهای طرفین، یکی از طرفین برنده میشود، اما نکتهی جالب این است که وقتی من این داستان را میخواندم، به یاد دادگاههای امروز در دنیا افتادم که به افراد فرصت دادخواهی و تجدید نظر میدهند. برای همین میتوان گفت، سیستم قضایی مصر در زمان خودش، سیستمی بیهمتا بوده است.
۳ نظر »
مدتی قبل آرش کمانگیر کتابی با نام «The Human Story» را در وبلاگش معرفی کرد و تعریف و تمجیدهایی که آرش عزیز از این کتاب کرد، باعث شد که من هم این کتاب را بخرم. در این چند روز فصل اول این کتاب به نام «We fill the earth (ما زمین را پُر کردیم)» را خواندم که خلاصهای از آن را در این مطلب مینویسم.
در این فصل به طور کلی روش مهاجرت انسانها در سالهای اولیهی حیاتش بر روی زمین مورد بررسی قرار میگیرد.
بشر برای اولین بار در آفریقا پا بر روی زمین گذاشته و سپس به اروپا و آسیا مهاجرت کرده است. اما در مورد مهاجرت انسان به استرالیا به دلیل وجود آبهای آزاد، سوالاتی وجود دارد که پاسخ دقیقی برای آنها تا کنونن پیدا نشده است و مهمترین سوال این است که انسان چگونه توانسته بدون هیچ امکاناتی و در مقابل آبهای بیکران خودش را به جزیرهای مانند استرالیا برساند؟! اما حدسها بر این اساس است که طوفانهای دریایی به صورت اتفاقی انسان را به استرالیا رسانده است؛ ولی با این فرض باز هم هنوز معلوم نیست که چرا انسان چنین خطری را پذیرفته است که خودش را وارد آبهایی ناشناخته کند که نمیدانسته وی را به کجا میبرد و در ضمن از کجا میدانسته که مقصدی در میان خواهد بود؟!
در مورد مهاجرت انسان به آمریکا هم دو نظریه وجود دارد که نظریهی اول میگوید انسان از طریق سیبری وارد آمریکای شمالی شده است و سپس به آمریکا جنوبی رفته است که نظریهای قدیمی است. اما در نظریهای دیگر حرفهای گوناگونی وجود دارد که میگوید انسان از طریق آسیای جنوب شرقی، ژاپن و آلاسکا خودش را به آمریکا رسانده است.
این خلاصهای از فصل اول «داستان انسان» بود و در مطالب بعدی خلاصهی فصلهای دیگر این کتاب را خواهم نوشت.

منبع عکس: NationalGeographic.com
۴ نظر »
زمانی که از موویبل تایپ به وردپرس مهاجرت کردم، با خودم یک قرار گذاشتم و آن این بود که به جای انتقاد کردن از این و آن و وقت صرف کردن بر روی مسائل سیاسی و انتقادی بیخود، بیشتر وقتم را صرف یادگیری و مطالعه بکنم. در راستای همین تصمیم، از مهر سال گذشته به صورت مستمر از بحثهای سیاسی و انتقادی بیخود از این و آن دوری جستم و بیشتر وقت خودم را به یادگیری نرمافزارهایی مانند LaTeX و یا خواندن کتابهایی مانند روح پراگ، خبر و… اختصاص دادم که به زودی چکیدهی تمام این کارها را در اینجا قرار خواهم داد.
اما هدف اصلی من از نوشتن این مطلب این بود که در این بحبوحهی بحثهای انتخاباتی یک مورد را به یاد شما بیاورم و آن مطالعه کردن است. متاسفانه در ایران سرانهی مطالعه ۱۰ دقیقه در روز است و این یعنی فاجعه. به همین دلیل بهتر است که در این کوران انتخابات که این از آن حمایت میکند، آن از اون حمایت میکند، من و شما به مطالعه بپردازیم و ذهن خودمان را از جنگ رسانهای موجود دور نگه داریم.
پس بهتر است به جای انتقاد، کمی هم وقت برای مطالعه بگذاریم…
یک نظر »
زمانی تا پایان ریاست جمهوری جرج دبلیو بوش نمانده است، به همین دلیل دیدم بد نیست مقدمهی کتاب «یک داستان آمریکایی : جرج و لورا» به نوشتهی کریستفر اندرسن را که چکیدهی از این کتاب ۵۰۱ صفحهای است را در اینجا بنویسم. پس این شما و این هم مقدمهی کتاب «یک داستان آمریکایی: جرج و لورا»:
از آنها خواسته شده بود که ملت آمریکا را در طی تیرهترین لحظات حیاتاش رهبری کنند. با این حال، نشانههای اندکی به چشم میخورد که جرج و لورا آمادهی پذیرش چنین وظیفهای باشند. جرج، فرزند یکی از متنفذترین خاندانهای آمریکایی بود که در دوران جوانی با رو آوردن به نوشیدن الکل برای خود گرفتاری بسیاری به وجود آورده بود. لورا نیز معلم و کتابدار سابق دبستان بود که با لبخند جذابی که بر چهره داشت یک راز بزرگ تراژیک را در زندگیاش پنهان میکرد. جرج دبلیو بوش و همسرش لورا، بعد از پشت سر گذاشتن داغترین انتخابات ریاست جمهوری در تاریخ معاصر آمریکا (انتخابی که نهایتا نتیجهی آن با یک رایگیری ۵ به ۴ در دیوان عالی کشور آمریکا مشخص شد) موفق شدند بر شیاطین درونی خویش غلبه کرده و کاخ سفید را به تسخیر خود درآوردند؛ اما به شکلی شگفتانگیز، آن بحران سرگیجهآور قانون اساسی تنها مقدمهای بود بر حوادث سوررئال یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ و در پیامد آن، جنگ علیه تروریسم و رژیم صدام حسین در عراق.
یک آمریکای خسته از کلینتون، بعد از هشت سال رسواییهای تقریبا مداوم که با استیضاح رئیسجمهوری به اوج رسید، مشتاقانه در انتظار کسی بود که حس اخلاقگرایانهی از کف رفته را به کاخ سفید بازگرداند. چنین به نظر میرسید که بوشها، مبری از هرگونه شایعهای در مورد خیانت در زندگی زناشویی یا انجام معاملههای تجاری مشکوک، در قطب مخالف اسلاف خویش در کاخ سفید قرار دارند.
با این وصف، شباهتهای فراوانی میان بوشها و کلینتونها به چشم میخورد. هر دوی این زوجها از نسل Baby Bommerها بودند و با تماشای سریالهای تلویزیونی همچون «کاپیتان کانگارو»، «دیوی کراکت» و «من عاشق لوسیام» دوران کودکی خود را سپری کرده بودند.
هر دو با شنیدن ترانههای گروههای موسیقیای همچون «بیچ بویز» و «بیتلها» و تماشای بولتنهای خبری دربارهی ترور جان اف کندی و سپس مارتین لوترکینگ جونیور و رابرت کندی دوران بلوغ خود را پشت سر گذاشته بودند. هر دو زوج، در دههی آشفتهی شصت میلادی در دانشگاه ثبتنام کردند و با دور شدن از آغوش امن خانواده، این دوران پر آشوب را، که آمریکا طی آن به خاطر شرکت در جنگ ویتنام دو پاره شده بود، در خوابگاههای دانشجوییشان سپری کردند.
مشاهده ادامه مطلب »
- نظر »