صدای من را از ایران می‌شنوید!

به روز شده: امروز اول آوریل است و این مطلب دروغ اول آوریل بود! هر چند که جدای از بخش حضور من در تهران، به تک تک کلمات این مطلب اعتقاد کامل دارم.

در روز ۲۵ تیر ماه ۱۳۸۸ در ساعت ۸ بامداد به وقت ایران، تهران را به مقصد لندن با هدف ادامه‌ی تحصیل ترک کردم. در این مدت تجربه‌های زیادی کسب کردم که به جرات می‌توانم بگویم که اگر در ایران بودم، هرگز آنها را بدست نمی‌آوردم. تجربه‌هایی مانند غم غربت، دوری از خانواده، زندگی در بین انسان‌هایی که فرهنگ و زبان آنها برایم بسیار غریب بود و هزاران مورد دیگر…

حال آنکه امروز بعد از گذشت بیش از ۱٫۵ سال از زندگی در غربت به ایران برگشته‌ام. به کشوری که در آن این وبلاگ فیلتر است، فیلترینگ اینترنت بی‌داد می‌کند، نهایت سرعت اینترنت در آن برای منِ کاربر خانگی ۱۲۸ کیلوبیت در ثانیه است و هزاران مورد دیگر که در مورد آنها حرف خواهم زد. اما با تمام این‌ها، هم اکنون که این مطلب را برای شما می‌نویسم، در وطن هستم، وطنی به نام ایران و شهری به نام تهران! شهری که چند روزی در آن خواهم بود و سپس به مکانی که در آن ۲۳ سال زندگی کرده‌ام یعنی زاهدان خواهم رفت.

به همین دلیل باید بگویم: «صدای من را از ایران می‌شنوید، کشوری که وطن هر ایرانی است و خواهد بود.»

بهاریه‌نویسی: یادی از وبلاگ‌نویسان زندانی…

سال ۱۳۸۹ و به عبارتی دهه‌ی ۸۰ خورشیدی نفس‌های آخر را می‌زند و تا دقایقی دیگر به پایان خواهد رسید. بسیاری این روزها به فکر مسافرت و تفریح هستند، به فکر رفتن به مکانی که هوایی تازه تنفس کنند و این شور چنان است که بازی «بهاریه نویسی» نیز در وبلاگستان فارسی به راه افتاده است.

حال آنکه در این بحبه بد نیست یادی از جمعی از وبلاگ‌نویسانی وبلاگستان فارسی بکنیم که شاید مانند من و شما شانس شاد بودن در این سال نو را نداشته باشند. وبلاگ‌نویسانی مانند حسین درخشان، حسین رونقی ملکی، محمدرضا پورشجری (سیامک مهر)، پیمان روشن ضمیر، اشرف علیخانی و یا امیدرضا میرصیافی که دیگر در کنار من و شما نیست.

در هر صورت یادمان باشد که در شادی‌ها و خوشی‌ها هم به یاد کسانی باشیم که شاید حق‌شان نشستن در اتاقی تنگ و تاریک نباشد، چون آنچه را که فکر می‌کرده‌اند بر روی دیواری مجازی نوشته‌اند.

به امید آن روزی که با نو شدن سال، افکار و دیدگاه بسیاری نو شود و دیگر کسی تنها و تنها به دلیل نوشتن آنچه فکر می‌کند به پشت میله‌هایی آهنی که سرمایش تن هر انسانی را به لرز می‌آورد، نرود.

نوروزتان پیروز؛ به امید سالی که…

پی‌نوشت:
- عکس استفاده شده در این مطلب، تصویر سفره‌ی هفت‌سین امسال ماست که پروانه طراحی‌اش کرده است.

منتظر تغییر باشید؛ تغییری از جنس یک شهروند عادی

صدای سال جدید خورشیدی و پایان دهه‌ی ۸۰ هر روز بلندتر می‌شود، دهه‌ای که ابتدایش با موجی از وبلاگ‌نویسی شروع شد و انتهاش با موجی از شبکه‌های اجتماعی در حال به پایان رسیدن است و براساس همین دو موج از دید من این دهه، دهه‌ی خیلی خوبی بوده است چون با اوج شروع شد و با اوج در حال رسیدن به خط پایان است.

دو خط بالا را گفتم که بگویم در فکر تغییر هستم، در فکر تغییر در ساختار این وبلاگ، در نمای این وبلاگ و محتوای این وبلاگ! حدود دو سالی است که در این وبلاگ بیشتر تمرکزم را بر روی وبلاگستان فارسی، شبکه‌های اجتماعی و فیلترینگ در ایران گذاشته‌ام و همین سه مورد باعث شد که این وبلاگ به مذاق آقایان خوش نیاید و فیلتر شود! فیلتری که با اجرای بی‌بند و بار آن، ابهت‌اش در دیدگان ایرانیان شکسته شده به صورتی که در این روزها کودکان دبستانی هم می‌دانند VPN، اولتراسرف و یا فری‌گیت چیست!

همانگونه که گفتم، به فکر تغییر هستم، اما تغییری از جنس یک شهروند عادی نه یک سیاستمدار که تنها برای گرفتن رای من و تو شعار تغییر، برابری و عدالت می‌دهد؛ به فکر متنوع کردن محتوای این وبلاگ و تولید پادکست و ویدئوکست هستم. پادکست‌هایی کوتاه که دستکم هفته‌ای یک بار بدون هیچ ویرایش و دستکاری منتشر شوند و آنچه که با کیبورد و کلمات قابل گفتن نیست را با شما در میان بگذارم. ویدئوکست‌هایی که ممکن است در مورد زندگی، تکنولوژی یا یکی از خیابان‌های لندن یا هر شهر دیگری باشد.

این‌ها را گفتم که بگویم منتظر تغییر باشید، تغییر در محتوای این وبلاگ که کارش این روزها نقد اشتباهات رسانه‌ای و بزرگنمایی‌های بچه‌گانه است!

شاید این تغییر با آغاز دهه‌ی ۹۰ خورشیدی شروع شود…

یک ربع قرن گذشت!

یک سال پیش در چنین روزی مطلبی با عنوان «۲۴ تمام شد!» را نوشتم؛ در آن زمان تازه به لندن آمده بودم و درسم را شروع کرده بود. درسی که سه هفته پیش به پایان رسید. علاوه بر این، یک سال پیش در چنین روزی تنها و دور از پروانه بودم، اما امروز در کنار او و در زیر یک سقف در حال به پایان رساندن دومین سال ازدواج‌مان هستیم.

این یک سال تجربیات زیادی برای من داشت و انسان‌های نازنین بسیاری را از نزدیک دیدم و یا در دنیای مجازی با آنها آشنا شدم. انسان‌هایی که به طور مستقیم و غیر مستقیم در زندگی من تاثیر گذاشته‌اند که از دید من تاثیری در جهت مثبت است. تاثیری که باعث شد تا در این یک سال ساختار مطالبی که می‌نوشتم را به صورت کلی تغییر دهم و از وبلاگی که بیشترین بخش آن را روزانه‌نویسی تشکیل داده بود، به وبلاگی در زمینه‌ی رسانه و وب فارسی تبدیل شود تا شاید قدمی هر چند کوچک در جهت شناخت بهتر جامعه‌ی آنلاین- مجازی ایران باشد. جامعه‌ای که در طول دو سال گذشته تجربه‌ای گرانبها بدست آورده است و همین تجربه به من آموخت که باید در تمامی مطالبم انصاف، منطق و حقیقت را بیان کنم و قلم یا صفحه‌ی کیبورد را برای سیاستمدارانی که تنها منِ وبلاگ‌نویس را برای منافعشان می‌خواهند، نفروشم.

اما چرا این دو پاراگراف را نوشتم؟

همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم یک ربع قرن از عمر من گذشت… عمری که تاکنون از آن کاملا راضی بوده‌ام و امیدوارم در ادامه نیز راضی باشم.

پی‌نوشت:

- از تمامی دوستانی که در شبکه‌های اجتماعی توییتر، فرندفید و فیس‌بوک تولدم را تبریک گفتند، ممنون هستم.

بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

از چند روز پیش در این فکر بودم که به مناسب ۲۲ خرداد ۱۳۸۸، روزی که سال‌ها در مورد آن بحث خواهد شد، بازی وبلاگی راه بیندازم؛ بازی که در آن تک تک من و شمای وبلاگ‌نویس از آن روز بگوییم. از صبح روز ۲۲ خرداد، تا صبح روز ۲۳ خرداد. ۲۴ ساعتی که نتیجه‌ی آن ده‌ها کشته، صدها زخمی و هزاران بازداشتی بر جای گذاشت.
برای شرکت در این بازی هیچ قانونی وجود ندارد و شما تنها و تنها باید خاطره‌ی خودتان را از صبح روز ۲۲ خرداد تا صبح روز ۲۳ خرداد را بگویید.

صبح روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ حدود ساعت ۸ صبح از خواب بیدار شدم. ساعت ۱۰ صبح به یکی از حوزه‌های رای‌گیری که حدود ۱۰ دقیقه با خانه‌یمان فاصله داشت به همراه خواهر و همسرم برای رای دادن رفتیم. حوزه‌ی رای‌گیری آنقدرها شلوغ نبود، اما باز هم حدود ۳۰ دقیقه‌ای در صف صبر کردم تا نوبت به رای دادنم برسد. با خودکار مشکی نوشتم: «میرحسین موسوی» و در صندوق رای انداختم.

ساعت ۱ بعدازظهر از زاهدان به تهران پرواز داشتم. حدود ساعت ۱۲٫۵ که از خانواده‌ام خداحافظی می‌کردم، با چهره‌ای خندان به تمامشان گفتم که فردا به صورت زنده از تهران جشن پیروزی سبزها را برای شما گزارش می‌کنم. با این افکار و شادی‌ای که در درونم بود، سوار هواپیما شدم. حدود ساعت ۴ بعدازظهر به خانه‌ی پدربزرگم در تهران رسیدم. تلویزیون را روشن کردم و گزارش‌های تلویزیون را تماشا می‌کردم. مردمی را می‌دیدم که در صف‌های طولانی منتظر رای دادن هستند.

شب شد؛ حدود ساعت ۱۲ شب بود که اعلام کردند که شمارش آرا آغاز شده است. من هم خوشحال و سرزنده با تمام خستگی‌ای که داشتم، منتظر ماندم، تا ساعت ۳ صبح! جلوی تلویزیون خوابم برد… اما هر از چند گاهی از خواب بیدار می‌شدم و نتایج را نگاه می‌کردم که ناگهان آن نتیجه‌ی کذایی را دیدم! نتیجه‌ای که آبی بود بر آتش شادی من! خوابیدم…

ساعت ۹ صبح برای کاری اداری به وزارت علوم در میدان صنعت رفتم… در اتوبوس چهره‌ی مردم نشان از هزاران خبر بود که بر زبان نمی‌آوردند. در اتوبوس نشسته بودم که ناگهان پیرمردی فریاد زد: «…»!

از اتوبوس پیاده شدم و به وزارت علوم رفتم و به خانه برگشتم. تا روزها از خانه بیرون نیامدم. شوکه بودم…

شرکت‌کنندگان در بازی:

- شبح آزادی: حرف‌های ناگفته بسیار و وقت ما اندک و هوا هم که بارانی است!

- نامه‌های بی‌مخاطب: روز سرنوشت: ۲۲ خرداد

- کیبرد آزاد: روز انتخابات هشتاد و هشت

- صدا و سیستم‌های صوتی: روز انتخابات هشتاد و هشت

- آب و آتش: اولین فریاد شبانه الله اکبر

- حیاط خلوت یک نمیچه مهندس مُخ افگار: یک سال قبل…

- اعترافات هر روزه‌ی من: یک سال پیش؛ این روز…

- KGMN: 22 خرداد ۸۸

- هفت سفید: ز بند غم ایام نجاتم دادند

- روزنوشت‌های یک گیله مرد: ۲۲ خرداد ۸۸

پی‌‌نوشت:

- ممکن است در بیان زمان‌ها کمی اشتباه شده باشد! بالاخره یک سال از آن زمان گذشته و زمان‌های دقیق از خاطرم رفته است.

- اگر در این بازی شرکت کردید، خبری بدهید تا لینک مطلبتان را در اینجا قرار بدهم.

- اگر نخواستید که به هر دلیلی در وبلاگ خودتان در این بازی شرکت کنید، متن را برای من ایمیل کنید، من آن را بسته به نظر خودتان با نام و یا بدون نام منتشر می‌کنم.