احساسات خود را کنترل کنید

یکی از عادت‌های بد ما ایرانی‌ها آن است که مردمانی شدیدا احساساتی هستیم. مردمانی که در مقابل هر حادثه خوب و یا بدی دچار احساسات می‌شویم و احساس‌مان بر منطق و عقلمان غلبه می‌کند. نمونه‌ی بارز آن در ماجرای اخیری است که برای بالاترین اتفاق افتاد.

بعد از آنکه وب‌سایت لینک‌پراکنی بالاترین توسط افراد ناشناسی مورد حمله قرار گرفت و دومین آن به سرقت رفت، خبرگزاری فارس با چاپ خبری تحت عنوان «بالاترین، در جنگ هکرها از کار افتاد» و ربط دادن این وب‌سایت به اسرائیل باعث شد تا بسیاری از کاربران این وب‌سایت و بلاگرهای فارسی سخن از تحریم خبرگزاری فارس و عصر ایران را بزنند:

سینا ۴۴۰۳: هر چی بازدیدکننده داره مدیون سایت بالاترینه… حقشه یه ماه بالاترین سایتش رو مسدود کنه و اجازه فرستادن لینک از فارس‌نیوز رو بگیره تا بفهمه لینک‌دانی یعنی چی!

Youlio: با تحریم فارس نیوز موافقم. اگه مدیران تحریم نمی‌کنن ما کاربرا می‌کنیم. مثلا در نسخه بعدی بالاترین به همه لینکهای فارس منفی میدیم.

اما من یک سوال دارم و آن این است که چرا همواره ما به جای پاسخ مناسب و منطقی به منتقدین و رقیبانمان سعی در حذف آنها از راه‌های غیر دموکراتیک داریم؟

دوستان بهتر است که احساسات را کنار بگذاریم و به جای اینکه به دنبال جوابی دندان‌شکن و خردکننده باشیم، با منطق و به دور از احساسات و به مرور زمان پاسخ بدهیم. در ضمن هم اکنون بدترین زمان برای پاسخ دادن به اینگونه سخنان است، چون هدف تمام این عربده‌کشی‌های مجازی تنها و تنها ایجاد موج است. پس بی‌ِزحمت احساسات خود را کنترل کنید و آرام باشید، منطق همواره پیروز است.

راستی اگر زمانی سگ شما را گاز بگیرد، شما هم سگ را گاز می‌گیرید؟

چرا عربده می‌کشید؟

بد روزگاری شده است، بد مردمی شده‌ایم، بد جهانی شده است! همه چیز دارد بد می‌شود. همه دارند بد می‌شوند و صداقت، منطق و دوستی دارد کم‌کم ساک مسافرتی‌اش را می‌بندد و به یک کره‌ی دیگر در کهکشان دیگری می‌رود. می‌دانید چرا؟

چون عربده‌کشی در جهان و مخصوصا ایران در حال نهادینه شدن است. هر کسی زورش به جایی نمی‌رسد (مانند خودم!) زود عربده می‌کشد و فریاد وامصیبتا سر می‌دهد. هر کسی که نمی‌داند از شرایط بدی زندگی‌اش چگونه فرار کند دست به عربده‌کشی می‌زند و به زمین و زمان فحش می‌دهد. نمونه می‌خواهید؟ کافی است که از صبح تا ظهر در سر یکی از چهارراه‌های شهرتان بیاستید!

خلاصه آنکه رفتارهای هیئتی، لُمپنی و احساساتی این روزها بدجوری من را اذیت می‌کند؛ رفتارهایی که اگر جلوی آن را نگیریم نه تنها خودمان را نابود می‌کنیم، بلکه فرهنگ و هر آنچه که در این سال‌ها به دست آورده‌ایم را نیز نابود خواهیم کرد.

پس بی‌زحمت به جای آنکه برای مردم غزه عربده بکشید، به جای آنکه از نابرابری‌ها و کمبودها عربده بکشید، به جای آنکه از فیلتر شدن وبلاگ‌تان عربده بکشید، به دنبال یک راه حل اساسی و منطقی باشید چون همواره عربده در مقابل منطق شکست می‌خورد.

به آمنه بهرامی عیدی بدهید!

می‌دانم که در سال نوی میلادی مانند سال نوی ایرانی خبری از عیدی نیست، اما از شما خواهش می‌کنم که به آمنه بهرامی کمک کنید تا شاید دوباره به زندگی برگردد. برای این کار هم تنها کافیست که به اینجا بروید تا اطلاعات کامل در مورد چگونگی کمک به وی را بدست آورید. به قول نویسنده‌ی وبلاگ «آقا اجازه؟»:

حسادت، خودخواهی و اسید دست به دست هم دادند و زیبایی، زندگی و نور را از آمنه بی‌گناه گرفتند. بیایید دست به دست هم دهیم تا کمی نور و شادی به زندگی آمنه بازگردانیم.

می‌دانید چرا کلمه‌ی زیبایی را در جمله‌ی بالا پررنگ کرده‌ام؟ دلیلش این عکس است:

آمنه بهرامی، قبل از پاشیده شدن اسید به صورت وی

ششمین جشنواره خیریه پیام امید

6th-payam-omid-festival

یکی از آرزوهای من که همواره برای رسیدن به آن تلاش می‌کنم، کمک به هم‌نوع از راه درست است. یکی از این راه‌های درست شرکت در جشنواره‌های خیرخواهانه‌ای است که آدمی می‌داند پولش را برای چه خرج می‌کند. حال اگر شما هم جز این دسته از افراد هستید که دوست دارید به هم‌نوع خود کمک کنید تا شاید برای وی زندگی بهتری نسبت به وضع کنونی‌اش ایجاد شود، پیشنهاد می‌کنم که در ششمین جشنواره‌ی خیریه‌ی پیام امید شرکت کنید.

جان سربازان سیستان و بلوچستان بی‌ارزش است

از دست وبلاگستان فارسی چنان عصبانی هستم که می‌خواهم در و تخته‌ی تمام وبلاگ‌های این وبلاگستان را آتش بزنم!

علت عصبانیتم این است که من نمی‌دانم آیا این جماعت وبلاگ‌نویس، استان سیستان و بلوچستان را جز ایران حساب می‌کنند یا نه؟ آیا افرادی که در این استان زندگی می‌کنند را انسان می‌دانند یا مانند غربی‌ها که ایرانیان را انسان‌هایی عقب‌افتاده می‌دانند، آنها نیز مردم این استان را جماعتی عقب‌افتاده می‌دانند؟

اگر سربازان بخت‌برگشته‌ای که از پاسگاه مرزی سراوان ربوده شدند در تهران یا شیراز بودند، آیا این جماعت به همین راحتی از کنار این ماجرا می‌گذشت یا اینکه یک میلیون کمپین راه می‌انداخت که وا مصیبتا حقوق بشر از بین رفت و…

چطور آدمی مانند حسین درخشان برای عده‌ای بشر به حساب می‌آید اما جوانانی مانند سربازان آس و پاس پاسگاه سراوان، برایشان بشر نیستند؟ البته چون این سربازها چهره‌ای دل‌فریب و یا عکس‌های آنچنانی نداشته‌اند، باید هم انسان به حساب نیایند!