به یاد دوستان…

دنیای اینترنت دنیایی است که به شخصه بسیار مدیون آن هستم. دنیایی است که درک کردن مخالف و کنار آمدن با عقاید وی را به من یاد داد. به من یاد داد که نباید چشمانم کور شود و تنها و تنها به دلیل اعتقاداتم به مخالفم فحش بدهم. به من یاد داد که خودم را همه کاره و دیگران را هیچ کاره ندانم. به من یاد داد که خودبزرگ‌بین نباشم و بدون مدرک کسی را متهم نکنم.

در این دنیای مجازی دوستانی پیدا کردم که بسیار وفادارتر و بامعرفت‌تر از دوستانی هستند که در دنیای واقعی دارم و بر همین اساس وظیفه‌ی خود می‌دانم که یادی کنم از دوستانی که هم اکنون در اتاقی تاریک و تنها نشسته‌اند. دوستانی که شاید خیلی‌ها از آنها یاد نکنند، اما من از آنها یاد می‌کنم. از آنانی که بخشی از آنچه من دارم را مدیون هم صحبتی با آنها هستم. دوستانی که شاید نامی از آنها برده نشده است، اما در عین بی‌نامی کاملا نامدار هستند.

این مطلب را به این دلیل نوشتم تا ادای دینی باشد به آنها… به کسانی که شاید اگر جور دیگری فکر می‌کردند هم اکنون هزاران کمپین و طومار و… برای‌شان جمع‌آوری و منتشر شده بود.

و در اینجاست که می‌توان فهمید سیاست چگونه چشمان آدمی را کور می‌کند به گونه‌ای که بدی را به دلایلی خوب و خوبی را به دلایلی بد ببیند. چگونه گوش آدمی را کر می‌کند تا آنچه را که باید بشنود نشنود و چگونه قلب آدمی را تیره می‌کند که شرم و حیا را کنار بگذارد و دروغ بگوید.

به یاد دوستانی در جایی که من و تو می‌دانیم کجاست…

بازی وبلاگی- شادگویی شبانه

«شادگویی شبانه» بازی وبلاگی است که صادق جم آن را شروع کرده است و برای شرکت در آن تنها یک قانون وجود دارد و آن این است که مطلبی شاد بنویسید. این متن نباید حتما در وبلاگ باشد و می‌تواند در توییتر، فرندفید و هر جای دیگری در این فضای مجازی که جایی برای تایپ چند کلمه باشد، کافی است.

از دید من صحبت کردن از شادی خیلی سخت‌تر از صحبت کردن در مورد غم است! زیرا برای شادی باید بهانه‌ای بزرگ داشته باشیم اما برای غمگین شدن تنها یک بهانه‌ی کوچک کافی است. به همین دلیل نوشتن متنی که شادی در آن باشد، سخت است زیرا در این روزها ایجاد یک لبخند بر لبان یک انسان کار آسانی نیست.

اما اگر بخواهم از شادی بگویم، باید از لحظه‌ای بگویم که فرودگاه امام خمینی تهران را به مقصد لندن ترک کردم و لبخند را بر لبان پدر و مادرم دیدم. لبخندی که تا آخر عمر به یاد خواهم داشت؛ لبخندی که باعث شده است تمام سعی خودم را در زندگی‌ام بکنم تا در راه درست از دید خودم قدم بردارم. راهی که در طول دوران زندگی‌ام بارها توسط عده‌ای به سخره گرفته شد، هر چند که سخره‌کنندگان در نهایت از کرده‌ی خود پشیمان شدند!

اما بهترین لحظه در طول بیش از ۱٫۵ سالی که در لندن بوده‌ام، لحظه‌ای بوده است که پروانه بعد از ۶ ماه دوری از ایران به بریتانیا آمد و من و او به صورت رسمی زندگی مشترک خود را شروع کردیم.

در نهایت بد نیست به این نکته اشاره کنم که تا زمانی که خبرگزاری‌های ایران در حال کار هستند، می‌توان با خواندن بسیاری از اخبار و گرفتن گاف از آنها، شادی‌هایی چند دقیقه‌ای را برای خودمان ایجاد کنیم!

یک ربع قرن گذشت!

یک سال پیش در چنین روزی مطلبی با عنوان «۲۴ تمام شد!» را نوشتم؛ در آن زمان تازه به لندن آمده بودم و درسم را شروع کرده بود. درسی که سه هفته پیش به پایان رسید. علاوه بر این، یک سال پیش در چنین روزی تنها و دور از پروانه بودم، اما امروز در کنار او و در زیر یک سقف در حال به پایان رساندن دومین سال ازدواج‌مان هستیم.

این یک سال تجربیات زیادی برای من داشت و انسان‌های نازنین بسیاری را از نزدیک دیدم و یا در دنیای مجازی با آنها آشنا شدم. انسان‌هایی که به طور مستقیم و غیر مستقیم در زندگی من تاثیر گذاشته‌اند که از دید من تاثیری در جهت مثبت است. تاثیری که باعث شد تا در این یک سال ساختار مطالبی که می‌نوشتم را به صورت کلی تغییر دهم و از وبلاگی که بیشترین بخش آن را روزانه‌نویسی تشکیل داده بود، به وبلاگی در زمینه‌ی رسانه و وب فارسی تبدیل شود تا شاید قدمی هر چند کوچک در جهت شناخت بهتر جامعه‌ی آنلاین- مجازی ایران باشد. جامعه‌ای که در طول دو سال گذشته تجربه‌ای گرانبها بدست آورده است و همین تجربه به من آموخت که باید در تمامی مطالبم انصاف، منطق و حقیقت را بیان کنم و قلم یا صفحه‌ی کیبورد را برای سیاستمدارانی که تنها منِ وبلاگ‌نویس را برای منافعشان می‌خواهند، نفروشم.

اما چرا این دو پاراگراف را نوشتم؟

همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم یک ربع قرن از عمر من گذشت… عمری که تاکنون از آن کاملا راضی بوده‌ام و امیدوارم در ادامه نیز راضی باشم.

پی‌نوشت:

- از تمامی دوستانی که در شبکه‌های اجتماعی توییتر، فرندفید و فیس‌بوک تولدم را تبریک گفتند، ممنون هستم.

بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

از چند روز پیش در این فکر بودم که به مناسب ۲۲ خرداد ۱۳۸۸، روزی که سال‌ها در مورد آن بحث خواهد شد، بازی وبلاگی راه بیندازم؛ بازی که در آن تک تک من و شمای وبلاگ‌نویس از آن روز بگوییم. از صبح روز ۲۲ خرداد، تا صبح روز ۲۳ خرداد. ۲۴ ساعتی که نتیجه‌ی آن ده‌ها کشته، صدها زخمی و هزاران بازداشتی بر جای گذاشت.
برای شرکت در این بازی هیچ قانونی وجود ندارد و شما تنها و تنها باید خاطره‌ی خودتان را از صبح روز ۲۲ خرداد تا صبح روز ۲۳ خرداد را بگویید.

صبح روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ حدود ساعت ۸ صبح از خواب بیدار شدم. ساعت ۱۰ صبح به یکی از حوزه‌های رای‌گیری که حدود ۱۰ دقیقه با خانه‌یمان فاصله داشت به همراه خواهر و همسرم برای رای دادن رفتیم. حوزه‌ی رای‌گیری آنقدرها شلوغ نبود، اما باز هم حدود ۳۰ دقیقه‌ای در صف صبر کردم تا نوبت به رای دادنم برسد. با خودکار مشکی نوشتم: «میرحسین موسوی» و در صندوق رای انداختم.

ساعت ۱ بعدازظهر از زاهدان به تهران پرواز داشتم. حدود ساعت ۱۲٫۵ که از خانواده‌ام خداحافظی می‌کردم، با چهره‌ای خندان به تمامشان گفتم که فردا به صورت زنده از تهران جشن پیروزی سبزها را برای شما گزارش می‌کنم. با این افکار و شادی‌ای که در درونم بود، سوار هواپیما شدم. حدود ساعت ۴ بعدازظهر به خانه‌ی پدربزرگم در تهران رسیدم. تلویزیون را روشن کردم و گزارش‌های تلویزیون را تماشا می‌کردم. مردمی را می‌دیدم که در صف‌های طولانی منتظر رای دادن هستند.

شب شد؛ حدود ساعت ۱۲ شب بود که اعلام کردند که شمارش آرا آغاز شده است. من هم خوشحال و سرزنده با تمام خستگی‌ای که داشتم، منتظر ماندم، تا ساعت ۳ صبح! جلوی تلویزیون خوابم برد… اما هر از چند گاهی از خواب بیدار می‌شدم و نتایج را نگاه می‌کردم که ناگهان آن نتیجه‌ی کذایی را دیدم! نتیجه‌ای که آبی بود بر آتش شادی من! خوابیدم…

ساعت ۹ صبح برای کاری اداری به وزارت علوم در میدان صنعت رفتم… در اتوبوس چهره‌ی مردم نشان از هزاران خبر بود که بر زبان نمی‌آوردند. در اتوبوس نشسته بودم که ناگهان پیرمردی فریاد زد: «…»!

از اتوبوس پیاده شدم و به وزارت علوم رفتم و به خانه برگشتم. تا روزها از خانه بیرون نیامدم. شوکه بودم…

شرکت‌کنندگان در بازی:

- شبح آزادی: حرف‌های ناگفته بسیار و وقت ما اندک و هوا هم که بارانی است!

- نامه‌های بی‌مخاطب: روز سرنوشت: ۲۲ خرداد

- کیبرد آزاد: روز انتخابات هشتاد و هشت

- صدا و سیستم‌های صوتی: روز انتخابات هشتاد و هشت

- آب و آتش: اولین فریاد شبانه الله اکبر

- حیاط خلوت یک نمیچه مهندس مُخ افگار: یک سال قبل…

- اعترافات هر روزه‌ی من: یک سال پیش؛ این روز…

- KGMN: 22 خرداد ۸۸

- هفت سفید: ز بند غم ایام نجاتم دادند

- روزنوشت‌های یک گیله مرد: ۲۲ خرداد ۸۸

پی‌‌نوشت:

- ممکن است در بیان زمان‌ها کمی اشتباه شده باشد! بالاخره یک سال از آن زمان گذشته و زمان‌های دقیق از خاطرم رفته است.

- اگر در این بازی شرکت کردید، خبری بدهید تا لینک مطلبتان را در اینجا قرار بدهم.

- اگر نخواستید که به هر دلیلی در وبلاگ خودتان در این بازی شرکت کنید، متن را برای من ایمیل کنید، من آن را بسته به نظر خودتان با نام و یا بدون نام منتشر می‌کنم.

۱۳۸۹

در طول تمام دوران زندگی‌ام، سال ۱۳۸۸ مهمترین سال زندگی‌ام تا هم اکنون بوده است. چه از بعدی زندگی خصوصی و چه از بعد درسی و چه از بعد کاری. سال ۱۳۸۸ سالی بود که من به بسیاری از اهداف زندگی‌ام رسیدم و در این راه تجربیات زیادی را هم به دست آوردم.

البته سال ۱۳۸۸ از نظر رخدادهای سیاسی نیز بسیار مهم بود، به گونه‌ای که هیچگاه فردای روز اعلام نتایج انتخابات در تهران را از یاد نمی‌برم که پیرمردی در اتوبوس فریاد زد و یا روزی که تظاهرات عظیم سکوت در تهران برگزار شد و البته هزاران اتفاق دیگر…

با همه‌ی این‌ها سال ۱۳۸۸ به پایان رسید و سال ۱۳۸۹ با امید شروع شده است. به امید سالی سبز و سرشار از شادی.