بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

از چند روز پیش در این فکر بودم که به مناسب ۲۲ خرداد ۱۳۸۸، روزی که سالها در مورد آن بحث خواهد شد، بازی وبلاگی راه بیندازم؛ بازی که در آن تک تک من و شمای وبلاگنویس از آن روز بگوییم. از صبح روز ۲۲ خرداد، تا صبح روز ۲۳ خرداد. ۲۴ ساعتی که نتیجهی آن دهها کشته، صدها زخمی و هزاران بازداشتی بر جای گذاشت.
برای شرکت در این بازی هیچ قانونی وجود ندارد و شما تنها و تنها باید خاطرهی خودتان را از صبح روز ۲۲ خرداد تا صبح روز ۲۳ خرداد را بگویید.
صبح روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ حدود ساعت ۸ صبح از خواب بیدار شدم. ساعت ۱۰ صبح به یکی از حوزههای رایگیری که حدود ۱۰ دقیقه با خانهیمان فاصله داشت به همراه خواهر و همسرم برای رای دادن رفتیم. حوزهی رایگیری آنقدرها شلوغ نبود، اما باز هم حدود ۳۰ دقیقهای در صف صبر کردم تا نوبت به رای دادنم برسد. با خودکار مشکی نوشتم: «میرحسین موسوی» و در صندوق رای انداختم.
ساعت ۱ بعدازظهر از زاهدان به تهران پرواز داشتم. حدود ساعت ۱۲٫۵ که از خانوادهام خداحافظی میکردم، با چهرهای خندان به تمامشان گفتم که فردا به صورت زنده از تهران جشن پیروزی سبزها را برای شما گزارش میکنم. با این افکار و شادیای که در درونم بود، سوار هواپیما شدم. حدود ساعت ۴ بعدازظهر به خانهی پدربزرگم در تهران رسیدم. تلویزیون را روشن کردم و گزارشهای تلویزیون را تماشا میکردم. مردمی را میدیدم که در صفهای طولانی منتظر رای دادن هستند.
شب شد؛ حدود ساعت ۱۲ شب بود که اعلام کردند که شمارش آرا آغاز شده است. من هم خوشحال و سرزنده با تمام خستگیای که داشتم، منتظر ماندم، تا ساعت ۳ صبح! جلوی تلویزیون خوابم برد… اما هر از چند گاهی از خواب بیدار میشدم و نتایج را نگاه میکردم که ناگهان آن نتیجهی کذایی را دیدم! نتیجهای که آبی بود بر آتش شادی من! خوابیدم…
ساعت ۹ صبح برای کاری اداری به وزارت علوم در میدان صنعت رفتم… در اتوبوس چهرهی مردم نشان از هزاران خبر بود که بر زبان نمیآوردند. در اتوبوس نشسته بودم که ناگهان پیرمردی فریاد زد: «…»!
از اتوبوس پیاده شدم و به وزارت علوم رفتم و به خانه برگشتم. تا روزها از خانه بیرون نیامدم. شوکه بودم…
شرکتکنندگان در بازی:
- شبح آزادی: حرفهای ناگفته بسیار و وقت ما اندک و هوا هم که بارانی است!
- نامههای بیمخاطب: روز سرنوشت: ۲۲ خرداد
- کیبرد آزاد: روز انتخابات هشتاد و هشت
- صدا و سیستمهای صوتی: روز انتخابات هشتاد و هشت
- آب و آتش: اولین فریاد شبانه الله اکبر
- حیاط خلوت یک نمیچه مهندس مُخ افگار: یک سال قبل…
- اعترافات هر روزهی من: یک سال پیش؛ این روز…
- هفت سفید: ز بند غم ایام نجاتم دادند
- روزنوشتهای یک گیله مرد: ۲۲ خرداد ۸۸
پینوشت:
- ممکن است در بیان زمانها کمی اشتباه شده باشد! بالاخره یک سال از آن زمان گذشته و زمانهای دقیق از خاطرم رفته است.
- اگر در این بازی شرکت کردید، خبری بدهید تا لینک مطلبتان را در اینجا قرار بدهم.
- اگر نخواستید که به هر دلیلی در وبلاگ خودتان در این بازی شرکت کنید، متن را برای من ایمیل کنید، من آن را بسته به نظر خودتان با نام و یا بدون نام منتشر میکنم.

مدتی بود که در مورد سینمای سه بعدی مطالبی را خوانده بودم و در این مدت برایم جالب بود که این نوع سینما را تجربه کنم. چهارشنبهی هفتهی گذشته، سرانجام این سبک سینما را برای اولین بار در زندگیام تجربه کردم و به 





