نامه وارده: بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ خاطرهای تلخ است
در ادامهی بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸، لالهی عزیز خاطرهی خودش را از آن روز نوشته است. شما هم اگر علاقه دارید در این بازیِ وبلاگی شرکت کنید، میتوانید خاطرهی خودتان را در وبلاگتان منتشر کنید و لینک آن را برای من بفرستید و یا آنکه آن را برای من ایمیل کنید.
واضح است، مطالب دریافتی از نظر ساختار نوشتاری ویرایش میشوند و لزوما بازتاب دهندهی دیدگاههای من نیز نمیباشند.
نزدیک ظهر بود که با امید برای دادن رای از خانه بیرون رفتیم. از شدت هیجان پاهایم میلرزید، انگار قرار بود به مسابقهای برویم که من در آن رقیبهای زیادی داشتم. محل رایگیری مدرسهای نزدیک خانهیمان بود و محلهی ما هم یکی از محلههایی بود که احتمال بیشتری داشت که راستیها در آن رای بیاورند. با این حال خوشباورانه رایمان را درون صندوق انداختیم و برگشتیم تا از تلویزیون میزان استقبال مردم را پیشبینی کنیم.
تا وقت تمام شدن مهلت رایگیری به همه دوستانی که میشناختم زنگ زدم یا به تلفنهایشان جواب دادم و به این ترتیب هیجان رو به فزون ما بیشتر و بیشتر میشد. ساعت ۱۲ شب، دیگر تلویزیون را رها کرده بودیم و هر دوتایی چسبیده بودیم به اینترنت و آمارها را نگاه میکردیم. به شدت گیج بودیم. سایت ایرنا خبر میداد که احمدینژاد برندهی قطعی انتخابات است و ما نمیدانستیم چطور این اتفاق افتاده، درحالی که هنوز شمارش آرا تمام نشده بود. سایت «الف» و فارس هم متعاقبا این خبر را تایید میکردند. سایت میرحسین عملا روی هوا بود و ما هر چه سعی میکردیم واردش بشویم، امکان نداشت و همین بر اضطراب ما میافزود. هرچه از ساعات شب بیشتر میگذشت هیجان ما نیز کمتر میشد و جایش را به ترس میداد.
امید ماشین حساب برداشته بود و براساس همین آمارهای غلط مرتب حساب میکرد که چقدر شانس باقی مانده است. هر دقیقه این ساعتها به اندازهی یک سال برای ما گذشت. مثل منتظر ماندن پشت درب اتاق عمل در حالی که مریض بدحالی داخل اتاق عمل باشد. من دیگر نمیتوانستم بیشتر سعی کنم؛ بعد از آخرین تماس تلفنیام در ساعت ۲٫۳۰ صبح به امید اینکه کابوس آن عددهای لعنتی تمام شود رفتم و خوابیدم. کاری که همیشه موقع یاس میکنم. صبح ساعت هفت بیدار شدم و دیدم که امید همانجا پای کامپیوتر خوابش برده. صدایش زدم و نتیجه را پرسیدم. همان طور گیج خواب بلند شد و گفت هیچی. گفتم چی؟ گفت تمام شد، باختیم و بعد رفت روی زمین دراز کشید. من هم رفتم و کنارش دراز کشیدم. فکر نمیکنم در عمرم این همه خوابیده باشم. از ساعت ده شب تا ساعت چهار بعدازظهر. از ساعت نه شب تا دو بعدازظهر. از ساعت یازده شب تا پنج بعدازظهر. این کاری بود که من و امید در طول ده روز انجام دادیم. هر روز امید ما بیشتر میشد، خواب ما کمتر بود و هر روزی ناامیدتر میشدیم بیشتر در لاک خودمان فرو میرفتیم. خاطرهی تلخی بود که حتا گریه هم بارش را سبک نمیکرد.
نزدیک ظهر بود که با امید برای دادن رای از خانه بیرون رفتیم. از شدت هیجان پاهایم میلرزید، انگار قرار بود به مسابقهای برویم که من در آن رقیبهای زیادی داشتم. محل رایگیری مدرسهای نزدیک خانهیمان بود و محلهی ما هم یکی از محلههایی بود که احتمال بیشتری داشت که راستیها در آن رای بیاورند. با این حال خوشباورانه رایمان را درون صندوق انداختیم و برگشتیم تا از تلویزیون میزان استقبال مردم را پیشبینی کنیم.








