نامه وارده: بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

یکی از خوانندگان، مطلب زیر را به عنوان بازی وبلاگی- ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ برای من فرستاده است و از من درخواست کرده است که آن را بدون نام منتشر کنم. اگر شما هم علاقه دارید در این بازی وبلاگی شرکت کنید و به هر دلیلی نمی‌خواهید خاطره‌ی خود را از روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ در وبلاگتان (یا به صورت ناشناس) منتشر کنید، می‌توانید آن را برای من بفرستید.

واضح است، مطالب دریافتی از نظر ساختار نوشتاری ویرایش می‌شوند و لزوما بازتاب دهنده‌ی دیدگاه‌های من نیز نمی‌باشند.

همان صبح که از خواب پا شدم، متوجه شدم اس‌ام‌اس ها قطع شده‌اند. ساعت ۹ بود که با پدربزرگم برای رای دادن به حوزه‌ی رای‌گیری رفتیم. اسم میرحسین را بر روی برگه‌ نوشتم و در صندوق رای‌گیری انداختم (برای پدربزرگم نیز همین کار را کردم). البته ناظر خیلی اصرار داشت که با خودکار آنها بنویسم.

زمانی که به خانه برگشتم، یکی از دوستان صمیمی‌ام زنگ زد و گفت که در منطقه‌ی آنها، همه به میرحسین موسوی رای داده‌اند. سپس با گوشی‌ام کمی وبگردی کردم. حدود ساعت ۵ بود، یکی دیگر از دوستانم گفت که مستاجرشان از دست اندرکاران انتخابات بود، پرسیده وضع چگونه است؟ او هم گفته که رای میرحسین موسوی خیلی بالاست و باید فکری کنند! من دیگر خیلی خوشحال شدم و مطمئن شدم که برده‌ایم.

ساعت حدود ۸ بود که پدرم به مسجد رفت. زمانی که برگشت، گفت که بسیجی‌های مسجد داشته‌اند برای برد احمدی‌نژاد شیرینی می‌داده‌اند و می‌گفته‌اند رای احمدی‌نژاد ۲۴ میلیون شده است. خیلی عصبی شدم، اما خودم را بی‌خیال گرفتم تا اینکه ساعت ۱۲ شد که دوست خواهرم زنگ زد و گفت رای‌ها را اعلام کرده‌اند. من و خواهرم تلویزیون را روشن کردیم و باورمان نمی‌شد؛ احمدی‌نژاد ۱۰ میلیون رای آورده بود. من آن شب اصلا نتوانستم بخوابم.

فردا صبح به دانشگاه رفتم و از آنجا نتایج نهایی را چک کردم و مطمئن شدم آنچه دیشب دیدم، خواب نبوده. کلی به هم ریختم. حدود ساعت‌های ۱۰ یا ۱۱ صبح بود که در گوگل ریدر خواندم که در تهران درگیری‌هایی صورت گرفته است و تا ساعت ۲ مشغول خواندن آخرین اخبار مربوط به درگیری‌های تهران بودم… سرانجام مانند یک مُرده به خانه برگشتم.

Balatarin

یک نظر

  • من پارسال ا‎ز‎ ‎‎‎۲‎‎‎۲‎‎‎ ‎‎‎‎‎‎‎خر‎د‎ا‎د شروع کردم به دیدن ویدیوهایی که از ایران به سایت یوتیوب ارسال می‌شد. از دیدن تصاویر تعجب می‌کردم و نمیدانستم آن چیزهایی را که می‌بینم واقعی است یا نه. کم کم با جلوتر رفتن ماجراهایی که پیش آمد من هم فاصله‌ام با مانیتور کامپیوترم کمتر شد و شب‌ها دست در گردن مانیتورم می‌خوابیدم و هر ده دقیقه یکبار چشمانم را باز می‌کردم و آن را ریفرش می کردم تا بلکه ویدیوی جدیدی رسیده باشد. پیرزن را نزن را شاید صد بار دیدم و هر دفعه که یک ویدیوی تکراری را می‌دیدم به ‎زوایای مختلف تصویر دقت می‌کردم. شاید من همیشه اولین نفری بودم که یک ویدیوی جدید ارسالی را می‌دید. حرص می‌خوردم، اشک می‌ریختم و بعضی موقع‌ها هم هیجان زده می‌شدم و مثل کسانی که فوتبال نگاه می‌کنند شوت می‌زدم.‎‎‎‎‎‎‎‎ ‎‎‎‎‎‎

    *

    * (بقیه نخواهند دید)

    به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.