آقای حسین شریعتمداری تغییر تا چه اندازه؟ السلامعلیکم- بخش اول
یادداشتهای دایی
هنوز چندی نیست که از سیاستهای جورج بوش گذر کردهایم، سیاست «یا با ما یا بر ما» و دکترین «جنگ پیشگیرانه». از یکسال پیش ریاست جمهور جدیدی با شعار تغییر در آمریکا بر روی کار آمد. دست دوستی دراز کرد. فرمودید که دستی چدنی است که روی آن مخمل کشیده است. دست خود را به دوستی دراز کرد، گفتید که دست چپ خود را دراز نموده است، اما پرزیدنت اوباما به عنوان یک فرد در چهارچوب سیستم پیچیدهای که شخص قدرت مانور آنچنانی که شما تصور میفرمایید ندارد، قدمهای مهمی طی یکسال گذشته برداشته است. راهبرد جهانی سیاست اوباما به جای تکروی جورج بوش، براساس همکاری با قدرتهای بزرگ به ویژه با اروپا استوار گشته است. او به پیمانهای بینالمللی ارج مینهد و اخیرا در کنفرانس محیط زیست کپنهاگ شرکت نمود، هر چند به دلیل محدودیت سیستم، موفقیتی نسبی جهت کنترل تغییرات آب و هوایی به دست آورد. او دفاع ضد موشکی را از لهستان و چک برچید و در جهت تقویت سازمان ملل حرکت نموده است. بله انجام این کارها منجر به دریافت جایزهی صلح نوبل او گردید.
جهت دید بهتری از پرزیدنت اوباما در ذیل متن سخنرانی او در دانشگاه قاهره در روز پنجشنبه ۴ ژوئن ۲۰۰۹ را مرور میکنیم:
سخنرانی پرزیدینت باراک اوباما در دانشگاه قاهره مصر، ۴ ژوئن ۲۰۰۹
افتخار دارم که در شهر تاریخی قاهره هستم و مهمان دو مرکز برجسته میباشم. برای بیش از ۱۰۰۰ سال الازهر به عنوان استوانهی آموزش اسلامی ایستاده است و برای بیش از یک قرن دانشگاه قاهره مرکز توسعهی مصر بوده است. این دو با هم هماهنگی بین سنت و توسعه را ارائه مینمایند. من از مهماننوازی شما و مردم مصر متشکرم. من همچنین حامل پیام سعادت مردم آمریکا برای شما و حامل پیام مودت مسلمانان آمریکا برای شما میباشم. السلامعلیکم.
ما در زمانی ملاقات میکنیم که تنش بین ایالات متحده و مسلمانان در اقصی نقاط جهان برقرار است- این تنش ریشه در اتفاقات تاریخی دارد که فراتر از خط مشی بحث امروز من است. ارتباط بین اسلام و غرب در طی قرنها همزیستی مسالمتآمیز و همکاری به وجود آمده است، اما همچنین نزاع و جنگهای مذهبی هم وجود داشته است. منتها اخیرا در اثر استعمارگری، حقوق و فرصتها از مسلمانان بسیاری دریغ شده است و در جنگ سرد کشورهای با اکثریت مسلمان بدون توجه به نیاز و خواستههایشان به عنوان میدانهای جنگ جانبی در نظر گرفته شدهاند. به علاوه تغییرات گستردهای که توسط مدرنیزه شدن و جهانی شدن به وجود آمد، بسیاری از مسلمانان را به این باور رساند که غرب دشمن اسلام میباشد.
افراطیون تندرو به دلیل این تنشها در بین اقلیتی کوچک اما نیرومند مسلمانان، از فرصت استفاده نمودند. حملهی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و تلاشهای پیوستهی این تندروها جهت درگیری خشونتآمیز بر علیهی مردم عادی، عدهای را در کشور من به این سمت سوق داد که اسلام نه تنها دشمن آمریکا و کشورهای غربی، بلکه دشمن حقوق بشر نیز میباشد. این باعث گسترش ترس بیشتر و عدم اعتماد گردید.
تا وقتی که روابط ما براساس اختلافاتمان تعریف شود، ما آنهایی را که بذر نفرت به جای صلح در اطراف دنیا میپاشند، تقویت میکنیم. آنهایی که نزاع و کشمکش را به جای همکاری که میتواند به تمام مردم ما جهت رسیدن به عدالت و شکوفایی و رفاه کمک کند، ترویج میکنند. این چرخهی شک و دعوا و ناسازگاری میبایست خاتمه یابد.
من به اینجا برای یک شروع تازه بین ایالات متحده آمریکا و مسلمانان در اقصی نقاط دنیا آمدهام. شروعی براساس منافع متقابل و احترام متقابل. شروعی براساس این حقیقت که آمریکا و اسلام جدا از یکدیگر نیستند و نیازی به نزاع و رقابت ندارند، بلکه آنها در طول یکدیگرند و اصول مشترکی دارند. اصول عدالت و توسعه، بردباری و منزلت انسانها.
مشخص است که تغییرات یک شبه قابل انجام نمیباشد. هیچ سخنرانی نمیتواند سالها عدم اعتماد را از میان ببرد، و من نمیتوانم در مدت این سخنرانی پاسخ همهی سوالهای پیچیدهای که ما را به این نقطه رسانده است را بدهم. اما من معتقدم که برای حرکت به جلو، ما باید به صورت باز آنچه را که در قلب خود داریم و فقط در پشت درهای بسته به کرات گفتهایم، بیان کنیم. میبایستی یک تلاش مداوم برای گوش دادن به یکدیگر داشته باشیم، از یکدیگر بیاموزیم، به یکدیگر احترام بگذاریم تا یک زمینهی مشترک بیابیم. همانطور که قرآن آسمانی میفرماید:«از خدا آگاه باش و همیشه حقیقت را بگو». این آن چیزی است که من سعی در انجام آن دارم- حقیقت را به بهترین وجهی که میتوانم بگویم، فروتن در مقابل وظیفهای که در برابر ماست، و مستحکم در عقایدم که منافع مشترک انسانی ما خیلی قویتر است از نیروهایی که ما را از یکدیگر جدا میکنند.
بخشی از این عقاید ریشه در تجارب خود من دارد. من یک مسیحیام اما پدرم از خانوادهای کنیایی که نسلهای متمادی مسلمان بودهاند آمده است. در سن نوجوانی من چندین سال در اندونزی بودهام که صدای اذان را در طلوع صبح و غروب میشنیدم. در جوانی من در محلههای شیکاگو کار میکردم که بسیاری منزلت و آرامش خود را در آیین اسلام مییافتند. به عنوان دانشجوی تاریخ، من همچنین میدانم که تمدن بشری به اسلام مدیون است. اسلام بود که- در مکانهایی همچون دانشگاه الازهر- چراغ دانش را در طول چندین قرن حمل و راه را برای رنسانس و روشنفکری اروپا هموار نمود. ابداعات در جوامع مسلمان بود که باعث توسعهی جبر، قطبنمای مغناطیسی و آلات و ادوات دریانوردی، تسلط ما بر قلم و نقاشی، درک ما از چگونگی گسترش و شیوع بیماری و راه درمان آنها گردید. فرهنگ اسلامی به ما طاقهای باشکوه و منارههای سرکشیده، اشعاری متعلق به تمام زمانها، و موسیقی آرامشبخش، خطاطی ظریف و زیبا و مکانهایی جهت آرامش فکر (به نظر مقصود مساجد است) ارائه کرد. در طی تاریخ، اسلام به واسطهی قوانین مکتوب و سنتها، امکان همزیستی مذاهب و برابری نژادی را ثابت کرده است.
من همچنین میدانم که اسلام همواره بخشی از تاریخ آمریکا بوده است. اولین ملتی که کشور مرا به رسمیت شناخت کشور مراکش بود. با امضای معاهدهی تریپولی (Tripoli) در سال ۱۷۹۶، دومین رئیس جمهوری آمریکا جان آدامز نوشت: «ایالات متحده هیچ روش خصمانهای بر علیهی قوانین، آیینهای مذهبی یا آسایش مسلمانان ندارد.» و از زمان بنیانگذاران ما، مسلمانان آمریکا به غنای آمریکا افزودهاند. آنها به همراه ما در جنگهای ما جنگیدهاند. در دولت خدمت کردهاند و برای حقوق بشر ایستادهاند. آنها در تجارت و ایجاد کسب و کار مشارکت داشتهاند و در دانشگاهای ما تدریس مینمایند و در میدانهای ورزشی ما سرآمد شدهاند و جایزهی نوبل را بردهاند. مسلمانان بلندترین ساختمان ما را ساختهاند و مشعل المپیک ما را روشن کردهاند و وقتی که اولین مسلمان آمریکایی اخیرا به عضویت کنگرهی آمریکا درآمد، او به قرآن آسمانی قسم خورد که از قانون اساسی ما دفاع کند که پدران بنیانگذار ما- توماس جفرسون- در کتابخانهی شخصی خود حفظ نموده بود.
بنابراین من اسلام را در سه قاره شناختهام قبل از آنکه به منطقهای که ابتدا اسلام ظهور نمود بیایم. آن تجربه این اعتقاد راسخ من را هدایت میکند که شراکت بین آمریکا و اسلام میبایست براساس آنچه اسلام است باشد، نه آنچه نیست. و من این را بخشی از وظیفهی خود به عنوان رئیس جمهور آمریکا میدانم که بر علیه کلیشهی منفی اسلام در هر جا که ظاهر میشود، مبارزه نمایم.
اما همین قاعده میبایست به درک مسلمانان از آمریکا به کار گرفته شود. همچنانکه مسلمانان در یک قالب ناهنجار نمیگنجند، آمریکا نیز در قالب یک امپراطوری منفعتطلب نمیگنجد. ایالات متحده یکی از بزرگترین منابع پیشرفت بوده است که دنیا تا به حال شناخته است. ما از درون یک انقلاب بر علیه یک امپراطوری (امپراطوری بریتانیا) بدنیا آمدیم. ما بر پایهی ایدهای که همهی انسانها برابرند، برپا شدیم و برای قرنها خونهای زیادی دادهایم و تلاشهای فراوانی نمودهایم تا به این کلمات معنا بخشیم- درون مرزهایمان و در اطراف دنیا. فرهنگ ما توسط هر فرهنگی که در هر انتهای کرهی زمین وجود داشته است شکل گرفته و با این کلمات ساده میتوان آنرا بیان نمود: «از تلفیق همه، یکی» (Out of many, one)
خیلی حرفها دربارهی اینکه یک آفریقایی- آمریکایی به اسم باراک حسین اوباما بتواند رئیس جمهور منتخب آمریکا بشود، گفته شده بود. اما داستان من یکتا نیست. رویای چنین موفقیتی برای همهی مردم و برای هر آمریکایی به وقوع نپیوسته است، اما قول آن برای همهی آنهایی که به ساحل ما میآیند، وجود دارد- این شامل ۷ میلیون مسلمان آمریکایی که امروز در کشور ما از درآمد و تحصیلات بالاتر از متوسط مردم برخوردارند نیز میشود.
بعلاوه، آزادی در آمریکا از آزادی برای انجام مراسم مذهبی جداشدنی نیست. این دلیلی است که در هر یک از ایالات ما یک مسجد وجود دارد و بیش از ۱۲۰۰ مسجد در داخل مرزهای ما است. این دلیلی است که دولت آمریکا به دادگاه رفته است تا از حقوق زنان و دختران جهت پوشیدن حجاب دفاع کند و آنهایی که ممانعت از حجاب میکنند را مجازات نماید.
بنابراین بگذارید هیچ ابهامی نماند: «اسلام بخشی از آمریکاست». و من اعتقاد دارم که آمریکا به این حقیقت پایبند است که علارغم نژاد، مذهب یا طبقهی اجتماعی، همهی ما خواستهای مشترکی داریم- زندگی کردن در صلح و امنیت، امکان تحصیل و کار کردن با منزلت، دوست داشتن فامیلهایمان، محلاتمان و مجامعمان و خدایمان. اینها برای ما مشترکند. این امید همهی انسانهاست.
البته شناختن مشترکات انسانیمان تنها شروع کار است. کلمات به تنهایی نمیتوانند پاسخگوی نیازهای مردم ما باشند. این نیازها وقتی برآورده میگردند که ما شجاعانه در سالهای آتی عمل نماییم و ما باید بفهمیم که این چالش مشترک است و شکست در مواجه با آن به همهی ما صدمه خواهد زد.
ما از تجربیات اخیر آموختهایم که اگر یک سیستم مالی در یک کشور تضعیف شود، همهی ما در خطر هستیم. وقتی که یک کشور به دنبال سلاح هستهای است، خطر حملهی هستهای برای همهی کشورها افزایش مییابد. وقتی که افراطیون خشن در یک سلسله از کوهها فعالیت میکنند، مردم آن سوی اقیانوسها در خطرند. و وقتی که بیگناهان در بوسنی و دارفور قتل عام میگردند، آن لکهای بر وجدان جمعی همهی ماست. این مفهوم مشارکت دنیا در قرن ۲۱ام است. این وظیفهای است که ما نسبت به یکدیگر به عنوان انسان داریم.
پذیرش این مسئولیت سخت و مشکل است. تاریخ انسان اغلب، ثبت ملل و قبایلی بوده است که سعی در به انقیاد درآوردن یکدیگر در جهت منافع خود داشتهاند. اما در این عصر جدید، چنین رفتاری خودزنی میباشد. با توجه به وابستگی متقابلمان، هر نظم جهانی که یک کشور یا گروهی از مردم را بالاتر از دیگران قرار دهد، به طور اجتناب ناپذیر شکست خواهد خورد. بنابراین هر چه ما در رابطه با گذشته میاندیشیم، ما نمیبایست اسیر آن شویم. مسائل ما باید توسط همکاری و مشارکت حل گردد. پیشرفت میبایست مشترکانه باشد. این بدان معنی نیست که ما باید منابع تنش را نادیده بگیریم. در حقیقت بر عکس آن توصیه میگردد: ما باید با این تنشها از روبرو مواجه شویم. بنابراین با این روحیه اجازه دهید به روشنی و سادگی ممکن دربارهی بعضی از مسائل که من اعتقاد دارم که ما میبایست با یکدیگر مواجه شویم، صحبت نمایم.
ادامه دارد…








بسی حال نمودیم با این ترجمه clear.
پاسخ: Daneil از اینکه این بخش از مقاله مورد توجهات قرار گرفته، خیلی خشنودم. امیدوارم قسمتهای بعدی مقاله را پیگیری نمایید و نظر خود را در مورد قسمتهای دیگر لطفا بیان کنید.
Very enjoyed this! Well done!