نمیدانم چرا ما جنگ را با یک رقابت و مسابقه اشتباه گرفتهایم و همواره بعد از پایان یک جنگ به دنبال پیدا کردن برنده و بازندهی آن هستیم!
نمیدانم چرا هنوز درک نمیکنیم که جنگ آنقدر زشت است که نمیتوان برای آن برنده و بازندهای انتخاب کرد!
نمیدانم چرا به جای اینکه از آتشبس خوشحال باشیم؛ به فکر این هستیم که چگونه اسرائیل در این جنگ ضایع شد و یا چگونه حماس در این جنگ خُرد شد!
اما این را میدانم که جنگ زشت، مشمئزکننده، سرشار از تنفر و کینه است و نتیجهای جز بدبختی دو طرف جنگ، چیز دیگری ندارد. به همین دلیل باید بگویم که در جنگ هیچ کس برنده نیست، نه حماس در این جنگ برنده شد و نه اسرائیل. بلکه هر دو در این جنگ بازنده بوده و خواهند بود.
سه روز دیگر باراک اوباما باید به عنوان اولین رئیس جمهوری سیاهپوست آمریکا مراسم قسم خوردن را اجرا کند. در این مراسم، وی ۳۹ کلمه را تکرار خواهد کرد که این ۳۹ کلمه به این صورت است:
من رسما سوگند میخورم که صادقانه امور ریاست جمهوری آمریکا را اجرا کنم و به بهترین شکل ممکن از قانون اساسی آمریکا حمایت، حفاظت و دفاع خواهم کرد.
I do solemnly swear (or affirm) that I will faithfully execute the Office of President of the United States, and will to the best of my Ability, preserve, protect and defend the Constitution of the United States. (+)
در ضمن اگر میخواهید مراسم قسم خوردن روسای جمهوری قبلی آمریکا را هم تماشا کنید، شما را به دیدن این ویدئو دعوت میکنم:
دیروز سرانجام تماشای ۴ فصل سریال لاست (Lost) را به پایان رساندم. برخلاف دیدگاه اکثریت که ماجراها و معماهای این سریال برایشان جذاب بود، برای من روابط عاطفی این سریال بیشترین ارزش را داشت؛ مخصوصا رابطهی عاطفی بین دزموند و پنی که تا آخرین قسمت فصل چهارم از این رابطه لذت بردم به گونهای که این رابطه در قسمت The Constant به اوج خودش رسید و دزموند که در سفر بین زمان دچار مشکل شده بود، با ملاقاتی که با پنی برقرار کرد به او گفت که در روز کریسمس با وی تماس خواهد گرفت. این قسمت به نظر من بهترین و گیراترین قسمت فصل چهارم بود که من آن را چندین بار تماشا کردهام:
در ضمن یک نکتهی مثبت دیگر این سریال هم فلسفههای موجود در این سریال بود که سعی خواهم کرد همواره آن را در زندگیام پیاده کنم.
راستی میدانید چند روز دیگر تا شروع پخش فصل پنجم سریال لاست مانده است؟!
زمانی تا پایان ریاست جمهوری جرج دبلیو بوش نمانده است، به همین دلیل دیدم بد نیست مقدمهی کتاب «یک داستان آمریکایی : جرج و لورا» به نوشتهی کریستفر اندرسن را که چکیدهی از این کتاب ۵۰۱ صفحهای است را در اینجا بنویسم. پس این شما و این هم مقدمهی کتاب «یک داستان آمریکایی: جرج و لورا»:
از آنها خواسته شده بود که ملت آمریکا را در طی تیرهترین لحظات حیاتاش رهبری کنند. با این حال، نشانههای اندکی به چشم میخورد که جرج و لورا آمادهی پذیرش چنین وظیفهای باشند. جرج، فرزند یکی از متنفذترین خاندانهای آمریکایی بود که در دوران جوانی با رو آوردن به نوشیدن الکل برای خود گرفتاری بسیاری به وجود آورده بود. لورا نیز معلم و کتابدار سابق دبستان بود که با لبخند جذابی که بر چهره داشت یک راز بزرگ تراژیک را در زندگیاش پنهان میکرد. جرج دبلیو بوش و همسرش لورا، بعد از پشت سر گذاشتن داغترین انتخابات ریاست جمهوری در تاریخ معاصر آمریکا (انتخابی که نهایتا نتیجهی آن با یک رایگیری ۵ به ۴ در دیوان عالی کشور آمریکا مشخص شد) موفق شدند بر شیاطین درونی خویش غلبه کرده و کاخ سفید را به تسخیر خود درآوردند؛ اما به شکلی شگفتانگیز، آن بحران سرگیجهآور قانون اساسی تنها مقدمهای بود بر حوادث سوررئال یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ و در پیامد آن، جنگ علیه تروریسم و رژیم صدام حسین در عراق.
یک آمریکای خسته از کلینتون، بعد از هشت سال رسواییهای تقریبا مداوم که با استیضاح رئیسجمهوری به اوج رسید، مشتاقانه در انتظار کسی بود که حس اخلاقگرایانهی از کف رفته را به کاخ سفید بازگرداند. چنین به نظر میرسید که بوشها، مبری از هرگونه شایعهای در مورد خیانت در زندگی زناشویی یا انجام معاملههای تجاری مشکوک، در قطب مخالف اسلاف خویش در کاخ سفید قرار دارند.
با این وصف، شباهتهای فراوانی میان بوشها و کلینتونها به چشم میخورد. هر دوی این زوجها از نسل Baby Bommerها بودند و با تماشای سریالهای تلویزیونی همچون «کاپیتان کانگارو»، «دیوی کراکت» و «من عاشق لوسیام» دوران کودکی خود را سپری کرده بودند.
هر دو با شنیدن ترانههای گروههای موسیقیای همچون «بیچ بویز» و «بیتلها» و تماشای بولتنهای خبری دربارهی ترور جان اف کندی و سپس مارتین لوترکینگ جونیور و رابرت کندی دوران بلوغ خود را پشت سر گذاشته بودند. هر دو زوج، در دههی آشفتهی شصت میلادی در دانشگاه ثبتنام کردند و با دور شدن از آغوش امن خانواده، این دوران پر آشوب را، که آمریکا طی آن به خاطر شرکت در جنگ ویتنام دو پاره شده بود، در خوابگاههای دانشجوییشان سپری کردند.