امروز در مطلبی با عنوان «جان سربازان سیستان و بلوچستان بیارزش است»، شخصی معلومالحال به نام زهرا اچبی که البته هم اکنون اسمش به زهرا کماندو تغییر پیدا کرده است، در بیان دیدگاهش در مورد این مطلب من اینچنین گفته بود:
با اون نوشته چرتی که علیه من نوشتی که از این جماعت دوری کنین و اینا من هیچ وقت دلم نمیخواست وارد این وبلاگ بشم! یعنی حقیقتش تا قبل از اون نوشته اصلا شما رو نمیشناختم و راستش این وبلاگ رو هم ندیده بودم و کلا دلیل اینهمه کینه توزیت رو هنوزم نمیدونم!
ولی این نوشته امروزت باعث شد بیام اینجا و حتی خندهام هم بگیره!
برادر من مثل اینکه شما خبر نداری که حسین درخشان اولا بازداشته و دستش از دنیا کوتاه!
در ثانی من نمیخوام از درخشان دفاع کنم ولی مثل اینکه همین درخشان بود چند وقت پیش داشت خودش رو جر میداد تا به شماها بفهمونه اون احمقی که دارین ازش دفاع میکنین تروریستیه که با همین گروه ریگی در تماسه که این سربازهای بدبخت رو به کشتن داده و سرشون رو بریده! منظورم یعقوب مهرنهاده که داشتین یه وبلاگ بیگناه جاش میزدین!
این داد و قال رو باید سر دودرهایی چون کمانگیر بزنی که ادعای حقوق بشرشون عالم رو خفه کرده و از اعدام یک تروریست و اسیدپاشی یه روانی موج وبلاگی راه میندازن و اونوقت به حال اینهمه سرباز دل نمیسوزنن و حتی اشاره کوچیکی هم بهش نمیکنن.
برو برادر من! نذار بیشتر از این بهت بخندم که کار شما جماعت بیمخ گاهی اوقات بدجوری رو اعصاب و روان منه!
هیچکس دلش به حال اینهمه سرباز بدبختی که سر بریدن نمیسوزه اونوقت ببین حالا یه معتادی یا چه میدونم مخالف جمهوری اسلامی بخواد اعدام بشه همه تون وبلاگستان رو خفه میکنین! کاش این رفتار دوگانه رو زیر سوال میبردی نه درخشان بدبختی که الان یکماهه هیچکس نمیدونه دارن باهاش چیکار میکنن.
برو با همون کمانگیرت خوش باش!
چاکریم! مخلصیم!
ببینم اینبار چطوری این بشر دورو سکوت میکنه و بالای وبلاگش تیتر میزنه نذاریم مرگ آدمیزاد عادی بشود. به نظر میاد اینهمه سرباز آدمیزاد حساب نمیشن! یا شاید سر بریدن جز قوانین حقوق بشری هست؟!
فعلا دلت رو خوش کن که کمانگیر خوب و مهربان و دائم الچاکری هست که اسمت رو توی دیدیشش آورده و اگه زهرا اچبی بود نمیآورد! خنده داره به مولا!!
وقتی که این دیدگاه سراسر توهین را خواندم تصمیم گرفتم یکبار برای همیشه این زهرا کماندو را بشورم و روی طناب پهن کنم تا نه تنها به اینجا سر نزند، بلکه آرزو کند که امین ثابتی از جهان هستی محو شود! به همین دلیل با نام و یاد وبلاگهای زرد مراسم شستن را آغاز میکنم:
۱- خانم زهرا اچبی، من برای شما دعوتنامه نفرستاده بودم که به وبلاگ من بیایید، پس به من هیچ ربطی ندارد که اسم من را نشنیدهاید یا تا به حال به اینجا سرنزدهاید. البته باعث خوشحالی بسیار است که انسانهای قرون وسطایی مانند شما که راه حل هر چیزی را مرگ و کشتن میدانند، به اینجا سر نمیزنند!
۲- از اینکه به این مطلب من خندیدهاید خیلی خوشحالم، چون اینگونه بر من یقین شد که آدمهای معلومالحال در هنگام غم میخندند و در هنگام شادی گریه میکنند!
۳- برای من ننگ است که برادر انسانی مانند تو باشم، پس بیزحمت من را با عنوان برادر خطاب نکن چون باعث میشود من دچار افسردگی شدید شوم (اگر میخواهی من را نابود کنی از همین روش استفاده کن!).
۴- دلم برای حسین درخشانت میسوزد که بازداشت است و دستش از دنیا کوتاه! نکند من و سایر وبلاگنویسان باعث دستگیری وی شدیم؟ نکند عمهی بنده در وبلاگش به مقامات ایران توهین کرده بود؟ نکند خود من در وبلاگم به این و آن فحش خواهر و مادر میدادم؟ نکند برادر شما به اسرائیل سفر کرده بود؟ نکند من و سایر وبلاگنویسان برای وی دعوتنامه فرستادیم که به ایران بیاید؟ عزیز من هر کسی خربزه میخورد باید پای لرزش بنشیند! آن زمانی که در فرانسه و انگلستان داشت با دخترهای بلوند عشق و صفا میکرد، باید فکر اینجا را هم میکرد که ممکن است زمانی دیگران با وی عشق و صفا کنند! تازه براساس همان دیدگاههای مزخرفت، باید حسین درخشان بازداشت شود و بابت کارهای غیرقانونی که کرده است مجازات شود، مگر نه اینکه یعقوب مهرنهاد به دلیل رابطه با گروهک تروریستی جندالله اعدام شد؟ پس حسین جانت هم باید بابت کارهای غیرقانونی که کرده است به زندان برود و مجازات شود. حقوق بشر نکند از دیدگاه تو برای انسانهای فحاشی مانند تو و حسین درخشان با دیگران فرق دارد؟ به همین دلیل، بیزحمت از زندانی بودن رفیق عزیزت آه و ناله نکن.
۵- تو میگویی که از حسین درخشان دفاع نمیکنی ولی مثل اینکه در دهات شما تعریف کلمهی دفاع هم فرق دارد، نه؟ من با این شعور کم متوجه دفاع تو شدم، ولی شما که خدای IQ هستی متوجه نشدی؟
۶- در دین اسلام شما نگفتهاند که پشت سر مرده نباید صحبت کرد؟ مهرنهاد اکنون مرده است و نیازی نیست از کلمهی احمق دربارهی او استفاده کنی؟ نکند اسلام شما مثل تمام چیزهایتان با اسلام من و امثال من فرق دارد؟
۷- زهرا کماندوی عزیز، شما یا خیلی از ماجرا پرت هستی یا اینکه خودت را به خنگی زدی! من تا به حال کی از گروهک تروریستی جندالله دفاع کردهام که تو در این نوشته من را به آن متهم میکنی؟ اگر تو از تهران برای مردم این استان غصه میخوری، این را بدان که پدر من به مدت ۳۵ سال به این مردم فقیر بدون کوچکترین چشمداشتی درس داده و میدهد. حالا تو برای من کاسهی داغتر از آش شدی؟ من ۲۴ سال است در این استان زندگی میکنم و بهتر از هر کسی درد این مردم را درک میکنم، دردی مانند جنایت فراموشنشدنی گروهک تروریستی جندالله در جادهی زاهدان- زابل. پس بیزحمت در این یک مورد ساکت شو و تا زمانی که یک هفته در اینجا زندگی نکردی نظریه صادر نکن؟ البته اگر هم ساکت نمیشوی، راه حلهای دیگری هم وجود دارد.
۸- یعقوب مهرنهاد یک وبلاگ نبود بلکه یک وبلاگنویس بود، پس بیزحمت بعد از این همه سال فرق این دو را به خودت یاد بده! البته من میدانم که این از سواد سرشار شما است. خدایی نکرده کم با مدرک مهندسات که از دانشگاه صنعتی شریف گرفتهای در وبلاگت حرف نزدهای.
۹- اگر یعقوب مهرنهاد به نظر تو یک تروریست بود، پس حسین درخشان هم یک خائن به وطن است، چون به کشوری که دشمن اصلی ما است سفر کرده و هم اکنون بازداشت وی یک امر عادی باید باشد. نکند گفتهی پیامبر اسلام را فراموش کردهای که میگویند: «آنچه را برای خود میپسندی برای دیگران مپسند»؟
۱۰- فکر نکنم در جایی از این مطلبم اسمی از کمانگیر آورده باشم! حالا تو از کجا این رابطه را کشف کردی خدا میداند! من این مطلب را تنها و تنها به تمام وبلاگنویسان وبلاگستان فارسی از دکتر مزیدی گرفته تا جادی نوشته بودم و هدف من یک شخص خاص نبوده و نه هست. پس اگر از دست کمانگیر ناراحت بودی میتوانستی به وبلاگ وی مراجعه کنی و آنجا یاوههایت را بگویی. البته خوشحالم اینجا این یاوههایت را گفتی چون سوژهای به من دادی تا مطلبی بنویسم!
۱۱- در مورد بیمخی من کاملا درست گفتی! من بیمخ هستم، میدانی چرا؟ چون اگر من بیمخ نبودم، اکنون توی یکلاقبا به راحتی هر چه تمامتر به من و امثال من توهین نمیکردی! تازه این را هم به دانستههایت در مورد من اضافه کن و آن بیعرضگی من است! من اگر بیعرضه نبودم اکنون باید تو را با همین نظرت به دادگاه میکشاندم تا آنجا برای رضایت من ضجه میزدی. خلاصه آنکه با این لقبی که به من دادی کاملا موافق هستم!
۱۲- وقتی میگویم خودت به حرفی که میزنی اعتقاد نداری، این است دیگر. تو که برای این سربازان دل میسوزانی چرا چیزی نگفتی؟ چرا برای حسین جانت پیراهن پاره میکنی اما در مورد این سربازان حرفی نمیزنی؟ این جملهات را بخوان:
هیچکس دلش به حال اینهمه سرباز بدبختی که سر بریدن نمیسوزه اونوقت ببین حالا یه معتادی یا چه میدونم مخالف جمهوری اسلامی بخواد اعدام بشه همه تون وبلاگستان رو خفه میکنین!
۱۳- فدای اون حسین درخشان جانت برم که چقدر بدبخت است! بیچاره هر غلطی خواست کرد و حالا که او را گرفتند، بیچاره شده است. فدای این حسین درخشانت شوم که بدون هیچ دلیلی به زندان رفته است! اصلاً او کار خلافی نکرده است، من بودم که به اعتقادات مذهبی مردم توهین میکردم، بله؟
۱۴- صد تای کمانگیر را به امثال تویی که یک کار مثبت در این وبلاگستان نکردی، ترجیح میدهم. صد تای کمانگیر را به انسانهای نان به نرخ روزخوری مانند تو ترجیح میدهم. میشود یک کار مثبتی که در وبلاگستان فارسی انجام دادهای را محض نمونه نام ببری؟ البته همین الان یک خدمت تو به وبلاگستان فارسی را به یاد آوردم، تولید وبلاگ زرد و مُد کردن نظراتی مانند «من به روز هستم، به من سر بزن» کاری بس بزرگ بوده که باید از تو تقدیر شود. البته یک کار دیگر هم برای وبلاگستان کردهای و آن هم به لجن کشیدن محیط وبلاگستان فارسی است.
۱۵- همواره غمگین باشی، عزت زیاد!